Search
دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
  • :
  • :

تشرف علی بن مهزیار اهوازی خدمت امام زمان(عج)

تشرف علی بن مهزیار اهوازی خدمت امام زمان(عج)

تشرف علی بن مهزیار اهوازی خدمت امام زمان(عج)

در فرازی از حکایت تشرف علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی خدمت امام زمان(عج) اینگونه می خوانیم:

..همراه پیک امام زمان (ع) به دشت بزرگی مشرف شدیم که همچون کافور سفید بود … به ناگاه چادری دیدم که نور  از آن می درخشید……

پیک امام به من گفت:آیا چیزی می بینی؟ گفتم:چادری می بینم… گفت:همهء امید اینجاست… و در دشت سرازیر شد ……

و گفت:این سرزمینی است که جز مؤمن در آن داخل نشود و جز مؤمن از آن بیرون نرود..

…سپس پیش از من وارد چادر شد و به سرعت بیرون آمد و گفت:مژده ات باد !  که اجازهء ورود به تو داده شد..

داخل شدم ، دیدم  نور از گوشه ی آن جایگاه بالا میرود ؛ بر آن جناب سلام کردم به من فرمود:

” ای ابوالحسن , ما شب و روز انتظار داشتیم بیایی  چه باعث شد که دیر آمدی

…عرض کردم:آقای من , کسی را تا کنون نیافته بودم که مرا راهنمایی کند !!

به من فرمود:” کسی را نیافته ای که راهنمایی ات کند “

سپس انگشت مبارک خود را بر زمین زد و فرمود:

” نه , شما مال انباشتید , و بر مؤمنان ناتوان ستم کاری کردید و پیوند خویشی را که در میانتان بود قطع کردید , پس چه عذری دارید ؟ “

..عرضه داشتم:

توبه ! توبه ! درگذرید ، درگذرید !

سپس فرمودند: ای پسر مهزیار، اگر نبود که بعضی از شما برای بعضی دیگر استغفار می‌ کنید، تمام کسانی که بر روی زمین هستند،

نابود می‌ شدند به جز خواص شیعه؛ همان‌ هایی که گفتارشان با رفتارشان یکی است.

سپس مرا مخاطب ساختند و احوال مردم عراق را پرسیدند. عرض کردم: آقا چرا شما از ما دور و آمدنتان به طول انجامیده است؟

فرمودند: پسر مهزیار، پدرم ابومحمد(ع) از من پیمان گرفته… و به من امر فرموده که جز در کوه‌ های سخت و بیابان‌ های هموار نمانم.

به خدا قسم، مولای شما امام حسن عسکری(ع) خود رسم تقیه پیش گرفت و مرا نیز امر به تقیه فرمود.

و اکنون من در تقیه به سر می‌ برم تا روزی که خداوند به من اجازه دهد و قیام کنم.

عرض کردم: آقا چه وقت قیام می‌ فرمایید؟ فرمودند: موقعی که راه حج را بر روی شما بستند و خورشید و ماه در یک جا جمع شدند

و نجوم و ستارگان در اطراف آن به گردش درآمدند. عرض کردم: یابن رسول‌ الله این کجا خواهد بود؟

فرمودند: در فلان سال، دابه الارض، در بین صفا و مروه قیام کند در حالی‌که عصای موسی و انگشتر سلیمان با او باشد و مردم را به سوی شرّ سوق دهد…

به سوی کوفه می‌ آیم و مسجد آن را ویران می‌ کنم و طبق ساختمان اول، آن را بنا می‌کنم و ساختمان‌ هایی را که ستمگران ساخته‌ اند خراب می‌ نمایم.

و به همراه مردم حجّ اسلامی را انجام می‌ دهم و به مدینه می‌ روم، حجره اطاق خاص حضرت رسول(ص) را خراب کرده، آن دو تن را که در آنجا مدفون هستند،

بیرون می‌ آورم و دستور می‌ دهم آنها را با بدن‌ های تازه به کنار بقیع بیاورند. به دو شاخه خشکیده امر می‌ کنم آنها را به دار بیاویزند

و مردم به وسیله آن دو آزمایش می‌ شوند، امّا سخت‌ تر از آزمایش اول. منادی از آسمان صدا می‌ زند! ای آسمان! نابود کن. و ای زمین! بگیر.

در آن روز بر روی زمین کسی باقی نمی‌ماند جز مؤمنی که قلبش خالص به ایمان باشد.

عرض کردم: مولای من! بعد از آن چه می‌ شود؟ فرمود: بازگشت، بازگشت، بعد این آیه را تلاوت فرمود:

ثمّ رددنا لکم الکرّه علیهم و أمددناکم بأموالٍ و بنینٍ و جعلناکم أکثر نفیراً

پس (از چندی) دوباره شما را بر آنان چیره نمودیم و شما را با اموال و پسران یاری دادیم و [تعداد] نفرات شما را بیشتر کردیم.

علی بن مهزیار گوید: چند روزی میهمان آن حضرت در آن خیمه بودم، و استفاده از انوار و علومش می‌کردم!

تا آنکه خواستم به وطن برگردم. مبلغ پنجاه هزار درهم داشتم، خواستم به عنوان وجوهات تقدیم حضورش کنم.

امام زمان (ع) فرمودند: از قبول نکردنش ناراحت نشوی، این به علت آن است که تو راه دوری در پیش داری و این پول مورد احتیاج تو خواهد بود.

پس خداحافظی کردم و به طرف اهواز به راه افتادم، و همیشه به یاد آن حضرت و محبت‌ های ایشان هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببینم.

دلائل الامامه ، ص ۵٣٩-۵۴٢




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 + 14 =