داستان های امام زمان

داستان عبدالحمید قزوینی و امام زمان(عج)

داستان عبدالحمید قزوینی

محتوای مطلب

شرفیاب شدن عبدالحمید قزوینی

داستان عبدالحمید قزوینی و امام زمان(عج)

یکی از کسانی که شرفیاب شد محضر مقدس حضرت بقیه الله الاعظم حجه بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف، مولی عبدالحمید قزوینی است،

قصه عجیبی دارد ، میرزا زین العابدین سلماسی می گوید: چندتا از اشراف تهران آمده بودند نجف مهمان من بودند، من صبح چهارشنبه اینهارا بردم کوفه ،

من جمله رفتیم مسجد کوفه در مقامی که امیرالمؤمنین علیه السلام در آنجا نماز میخواند و او را شهیدش کردند.میگوید:آنجا نشسته بودم با رفقای تهرانی ،

یک وقت دیدم مولی عبدالحمید قزوینی وارد شد،
مشربه ای آب در دست دارد یک سفره نان هم زیر بغلش، تا دید من در این مقام نشسته ام او هم آمد طرف من،

اما وقتی دید چندتا از اشراف تهران دور و بر من نشسته اند راهش را برگرداندو رفت طرف حرم مسلم بن عقیل ،

یک وقت صدایش زدم بیا اینجا اینها هم از نظر مسلک و مرام و عقیده و هدف مثل من هستند ولو در لباس اعیان و اشراف باشند.آمدجلو نشست،

احوالش را پرسیدم ، بعد به او گفتم کجا بودی؟
گفت دیشب شب چهارشنبه بود مسجد سهله بودم،تا صبح آنجا بودم حالا هم آمده ام مسجد کوفه و از اینجا میخواهم به نجف بروم.
گفتم:چه شده اینقدر شبهای چهارشنبه  مسجد سهله  می روی؟
آیا آنجا چیزی دیده ای؟چیزی نگفت، اصرار کردم قسمش دادم.
گفت:‌یک وقتی من قرض زیادی داشتم نمی توانستم آن را اداء کنم، می ترسیدم مدیون مردم بمیرم،با خود غصه می خوردم

1762434123 samatak com - داستان عبدالحمید قزوینی و امام زمان(عج)

که قیامت جواب مردم را چه بدهم ، یک روز در صحن امیرالمؤمنین علیه السلام نشسته بودم داشتم به قبر مطهر نگاه می کردم و درد دل
می کردم یک وقت دیدم طلبه ای آمد از جلوی من رد بشود، گفت: عبدالحمید قزوینی چه شده اینقدر ناراحتی؟
گفتم:قرض زیادی دارم
گفت:بیخود ناراحتی!
گفتم:چطور؟
گفت:#کسی_که_مهدی_علیه_السلام_را_داردچه_غم_دارد؟
[به خدا راست می گوید….چرا امام زمان را صدا نمی زنید؟]
گفت: این حرف خیلی در من اثر کرد؛گفتم:حالا چه کنم؟
گفت:چهل شب چهارشنبه برو مسجد سهله متوسل به امام عصر(علیه السلام) بشو.
گفت:من چند شب چهارشنبه رفتم هنوز چهل شب تمام نشده بود یک وقت نگاه کردم دیدم تمام قرضهایم اداء شده،

برای مطالعه بیشتر روی عبارت زیر کلیک نمایید

علامه مجلسی و امداد امام زمان(عج)

خدا یک وسائلی درست کرد از راه هائی که گمان نداشتم دِینم را اداء کرد.
مولی عبدالحمید قزوینی می گوید:
وقتی قرض هایم اداء شد،فهمیدم توسل به امام زمان (ارواحنافداه) کارساز است، با خود تصمیم گرفتم با خود تصمیم

گرفتم چهل شب چهارشنبه دیگر بیایم، همه حاجاتم را کنار گذاشتم ،فقط همین حاجتم باشد که یک دفعه آقا را ببینم.
گفت:چهل شب چهارشنبه آمدم ،شب چهارشنبه چهلم مصادف شد با اربعین امام حسین علیه السلام ،همه میروند کربلا،

گفتم خدا اگر من هم کربلا بروم ، ردیف شب چهارشنبه چهلم بهم میخورد، اگر مسجد سهله بیایم زیارت اربعین امام حسین علیه السلام

از دستم میرود،چه کنم؟ گفتم سال دیگر اربعین اگر زنده بودم کربلا میروم اما شب چهارشنبه چهلم را ترک نمیکنم.
گفت:شب چهارشنبه آمدم سهله ،دیدم هیچ کس نیست،همه
رفته اند کربلا و مسجد خلوت است، تاریک است، اعمال مسجد سهله را انجام دادم رفتم بالای پشت بام غربی مسجد یک لقمه نان با آب داشتم،

خوردم و خوابیدم یکی دو ساعتی که گذشت ، یک وقت دیدم کسی دست به پایم میزند می گوید: عبدالحمید قزوینی ! بلند شدم دیدم یک نفر عرب است.
گفتم: چه می گویی؟!
گفت:بلند شو اگر شاهزاده را
می خواهی ببینی ببین، اگر آقازاده را می خواهی زیارت کنی بکن.
من به خیالم یکی از شاهزاده های عجم را آورده می خواهد حالا که اینجا کسی نیست مرا ببرد به او نشان بدهد.
گفتم:برو من چه کار به شاهزاده دارم؟!
این عرب رفت، من دوباره خوابیدم یک وقت با خودم گفتم:حالا نرفتی از نزدیک ببینی،

1482477099 - داستان عبدالحمید قزوینی و امام زمان(عج)

برای مطالعه بیشتر روی عبارت زیر کلیک نمایید

داستان برطرف شدن مشکلات توسط امام زمان(عج)

اما از بالای پشت بام صحن مسجد نگاه کن ببین این شاهزاده چجور آدمی است.بلند شدم نگاه کردم دیدم

بلند شدم نگاه کردم دیدم طرف شرقی مسجد آقازاده ای مثل قرص قمر نشسته و عده ای هم دورش ،

آمدم دوباره خوابیدم یک وقت به خودم آمدم گفتم من وقتی آمدم بخوابم همه مسجد تاریک بود چطور این مسجد روشن شده

که اینها دیده شدند چه چراغی روشن شده، دوباره بلند شدم نگاه کنم وقتی بلند شدم کسی را ندیدم (بعد از چهل چهارشنبه گاهی لیاقت کم است)
باز تصمیم گرفتم چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بیایم، گفت:یک شب ماندم تا صبح،

اذان صبح را گفتند، نماز صبح را خواندم اما هنوز هوا تاریک بود ، نجف کار داشتم ، خواستم این ۱۱کیلومتر را پیاده بیایم

زودتر به نجف برسم ، مقداری از مسجد سهله دور شدم ، یک وقت دیدم از پشت سرم صدای پا می آید

وحشت کردم،یک وقت دیدم یکی دست به شانه ام میزند بیشتر ترسیدم، مگر کیست؟
صدا زد: مولی عبدالحمید قزوینی تو نمی خواهی با امام زمانت بیعت کنی؟
گفتم:امام زمان کجاست؟
گفت:پشت سرت همان عربی که چندتا گوسفند و بز جلویش است، دارد می آید و لباس چوپانی و شبانی به تن دارد،مهدی فاطمه سلام الله علیها است.
گفتم: آقا کجا می روند؟
گفت:نجف می روند.
با خود گفتم اگر نجف بیاید حتما خبر می رسد به گوش شیخ مرتضی انصاری ، اگر مرجع تقلید

برای مطالعه بیشتر روی عبارت زیر کلیک نمایید

میزان علاقه امام زمان به شیعیان

با این آقا بیعت کرد و گفت راست است، ایشان امام زمان است، من هم دست می دهم و بیعت می کنم.
چند قدمی یواش یواش آمدم ، یک وقت در فکر رفتم گفتم: اگر ایشان امام زمان باشد بد است که من جلوی او راه بروم ،

برگردم و همراه او بیایم، اگر خودش بود ،زیر بارش بروم و اگر نبود نه.
گفت :تا صورتم را برگرداندم که با این آقا بیایم ،دیگر کسی را ندیدم.
این هم مرتبه دوم که آقا را دیدم، دیگر محضرش نرسیدم .
قربانت بشوم امام زمان ..

نجات یافتگان امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف

نوشته‌های مرتبط

ملاقات یکی از علما اهل سنت و شیعه شدنش

Montazer

داستان شفای دختر آلمانی به دست حضرت فاطمه

Montazer

داستان طبيب درد بى درمان

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد