داستان های امام زمان

گریه امام عصردر عرفات در روضه حضرت ابوالفضل قسمت پایانی

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

?گریه امام عصر(عج الله تعالی فرجه الشریف)

در عرفات در روضه حضرت ابوالفضل(علیه السلام)

قسمت پایانی

 

✍….بعد فرمودند: غذایی داری، بخوریم؟ گفتم: بلی نان و پنیر هست. فرمودند:

من پنیر نمی خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بیاور، من مقداری نان

و ماست خدمتشان گذاشتم و ایشان از نان و ماست میل فرمودند.

سپس به من فرمودند: حاج محمدعلی، به تو صد ریال (سعودی) می دهم، تو

برای پدر من یک عمره به جا بیاور. عرض کردم: اسم پدر شما چیست؟ فرمودند:

اسم پدرم «سید حسن» است. گفتم: اسم خودتان چیست؟ فرمودند: سید مهدی.

من پول را گرفتم و در این موقع، آقا از جا برخاستند که بروند. من بغل باز کردم و ایشان

را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتی خواستم صورتشان را ببوسم، دیدم خال سیاه بسیار زی بایی

روی گونه راستشان قرار گرفته است. لبهایم را روی آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسیدم.

پس از چند لحظه که ایشان از من جدا شدند، من در بیابان عرفات هر چه این طرف

و آن طرف را نگاه کردم کسی را ندیدم! یک مرتبه متوجه شدم که ایشان حضرت بقیة اللّه ،

ارواحنافداه، بوده اند، به خصوص که اسم مرا می دانستند و فارسی حرف می زدند!
.✍…نامشان مهدی(عج الله تعالی فرجه الشریف) بود و پسر امام حسن عسکری(علیه السلام) بودند.
نشستم و زار زار گریه کردم. شرطه ها فکر می کردند که من خوابم برده است

و سارقان اثاثیه مرا برده اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم:

شب است و مشغول مناجات بودم و گریه ام شدید شد.
فردای آن روز که اهل کاروان به عرفات آمدند، من برای روحانی کاروان قضیه را نقل کردم،

او هم برای اهل کاروان جریان را شرح داد و در میان آنها شوری پیدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خواندیم. بعد از نماز با آن که

من به آنها نگفته بودم که آقا فرموده اند: «فردا شب من به خیمه شما می آیم؛ زیرا شما

به عمویم حضرت عباس(علیه السلام) متوسل می شوید» خود به خود روحانی کاروان

روضه حضرت ابوالفضل(علیه السلام) را خواند و شوری برپا شد و اهل کاروان حال خوبی پیدا کرده بودند،

ولی من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقیة اللّه ، روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزدیک بود روضه تمام شود که کاسه صبرم لبریز شد. از میان مجلس برخاستم

و از خیمه بیرون آمدم، ناگهان دیدم حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه الشریف)

بیرون خیمه ایستاده اند و به روضه گوش می دهند و گریه می کنند، خواستم داد

بزنم و به مردم اعلام کنم که آقا اینجاست، ولی ایشان با دست اشاره کردند که

چیزی نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چیزی بگویم. من این طرف در

خیمه ایستاده بودم و حضرت بقیة اللّه ، روحی فداه، آن طرف خیمه ایستاده بودند

و بر مصائب حضرت ابوالفضل(علیه السلام) گریه می کردیم و من قدرت نداشتم

که حتی یک قدم به طرف حضرت ولی عصر(عج الله تعالی قرجه الشریف)

حرکت کنم. بالاخره وقتی روضه تمام شد، حضرت هم تشریف بردند.

? آثار و برکات حضرت امام حسین(علیه السلام)، ص23، قضیه 5
➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

جرعه ای آب از دستان امام زمان علیه السلام-قسمت آخر

Montazer

داستان دلجویی و عیادت حضرت از شیعیان

Entezar

داستان چند جوان و حضرت حجت

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد