داستان های امام زمان

گریه امام عصر(عج) در عرفات در روضه حضرت ابوالفضل(ع) قسمت دوم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

?گریه امام عصر(عج الله تعالی فرجه الشریف)

در عرفات در روضه حضرت ابوالفضل(علیه السلام)

قسمت دوم


✍…فرمودند: شبی در بیابان عرفات بیتوته کرده ای که جدم حضرت

سیدالشهداء اباعبداللّه الحسین(علیه السلام) هم در اینجا بیتوته کرده بود. من گفتم:

در این شب چه باید بکنیم؟ فرمودند: دو رکعت نماز می خوانیم،

در این نماز پس از حمد، یازده مرتبه قل هو اللّه بخوان.

لذا بلند شدیم و این عمل را همراه با آن آقا انجام دادیم. پس از نماز آن

آقا یک دعایی خواندند که من از نظر مضامین مانند آن دعا را نشنیده بودم.

حال خوشی داشتند و اشک از دیدگانشان جاری بود. من سعی کردم که آن دعا را حفظ کنم

ولی آقا فرمودند: این دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهی کرد.

سپس به آن آقا گفتم: ببینید آیا توحیدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آیات آفاقیه و انفسیه

بر وجود خدا استدلال کردم و گفتم: من معتقدم که با این دلایل، خدایی هست. فرمودند: برای

تو همین مقدار از خداشناسی کافی است. سپس اعتقادم را به مسئله ولایت برای آن آقا عرض کردم.

فرمودند: اعتقاد خوبی داری. بعد از آن سؤال کردم که: به نظر شما الآن حضرت

امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف) در کجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خیمه است.

سؤال کردم: روز عرفه، که می گویند حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه الشریف)

در عرفات هستند، در کجای عرفات می باشند؟ فرمود: حدود جبل الرحمة. گفتم:

اگر کسی آنجا برود آن حضرت را می بیند؟ فرمود: بله، او را می بیند ولی نمی شناسد.

گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است، حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه الشریف)

به خیمه های حجاج تشریف می آورند و به آنها توجهی دارند؟ فرمود: به خیمه شما می آید؛

زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابوالفضل(علیه السلام) متوسل می شوید.

در این موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلی، چای داری؟ ناگهان متذکر شدم

که من همه چیز آورده ام ولی چای نیاورده ام. عرض کردم: آقا اتفاقا چای نیاورده ام

و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید؛ زیرا فردا می روم و برای مسافرین چای تهیه می کنم.

آقا فرمودند: حالا چای با من. از خیمه بیرون رفتند و مقداری که به صورت ظاهر چای بود،

ولی وقتی دم کردیم، به قدری معطر و شیرین بود که من یقین کردم،

آن چای از چای های دنیا نیست، آوردند و به من دادند. من از آن چای دم کردم و خوردم….

ادامه دارد..

?آثار و برکات حضرت امام حسین (علیه السلام)،صفحه۲۳،قضیه۵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

داستان نجات از جن

Entezar

داستان عبای عنایتی به طلاب!

Entezar

داستان 313نفر یاران امام زمان (عج) قسمت دوم

Entezar
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد