Search
چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان نگران درد ومرگ نباش

داستان نگران درد ومرگ نباش

داستان نگران درد ومرگ نباش

علامه مجلسى (رحمه الله) مى فرماید

:
?یکى از اهالى کاشان به قصد تشرّف به بیت الله الحرام همراه گروهى

از حاجیان، شهر ودیار خود را ترک مى کند. وقتى کاروان وارد نجف اشرف مى شود،

به بیمارى شدیدى مبتلا مى گردد، طورى که هر دو پای او خشک شده واز حرکت باز مى ماند.
همراهان او براى انجام مناسک حج چاره اى جز ترک او نداشتند،

به همین جهت، او را به فرد صالحى که در یکى از

مدرسه هاى اطراف حرم حجره داشت، مى سپارند وخود رهسپار مى شوند.
صاحب حجره هر روز او را در حجره تنها مى گذاشت،

ودر را قفل مى کرد وخود به خارج شهر براى گردش وکسب روزى مى رفت.

روزى آن مرد کاشانى به صاحب حجره مى گوید: من دیگر از تنها ماندن خسته شده ام.

از این جا هم مى ترسم. امروز مرا به جایى ببر ورها کن! وهر جا که خواستى برو!
مرد کاشانى مى گوید: او حرف مرا پذیرفت ومرا به گورستان دار السلام نجف برد،

ودر جایى که منسوب به امام زمان (علیه السلام) ومعروف به مقام قائم (علیه السلام) بود،

نشاند، آنگاه پیراهن خود را در حوض شست وآن را بر روى درختى

که آن جا قرار داشت، آویخت وخود به صحرا رفت.
او رفت ومن تنها ماندم، در حالى که با ناراحتى به سرانجام خود مى اندیشیدم.

در همین حال، جوان زیباى گندم گونى را دیدم که وارد حیاط شد.

به من سلام کرد ویک راست به محراب رفت ومشغول نماز شد. آن گونه زیبا به راز ونیاز پرداخت

وچنان در خشوع وخضوع بود که تا آن زمان من کسى را چنین در نماز ندیده بودم.

وقتى نمازش تمام شد، نزد من آمد واحوالم را پرسید.
گفتم: به مرضى مبتلا شده ام که مرا سخت گرفتار نموده است. نه خدا شفایم مى دهد

که بهبودى یابم، ونه جانم را مى ستاند که آسوده شوم.
فرمود: نگران نباش! به زودى خداوند هر دوى آن ها را به تو عطا خواهد نمود.
این را گفت ورفت. وقتى از حیاط خارج شد، دیدم پیراهنى را که

صاحب حجره روى درخت پهن کرده بود، روى زمین افتاده است.

آن را برداشتم وشستم ودوباره روى درخت آویزان نمودم.
ناگاه به خود آمدم. آرى من که نمى توانستم حتى از جایم حرکت کنم، اکنون هیچ گونه اثرى

از آن بیمارى سخت در من دیده نمى شد. یقین کردم که او همان قائم آل محمّد (علیه السلام) است.
با عجله به دنبال او خارج شدم وتمام اطراف را گشتم. اما کسى را ندیدم.

از این که دیر متوجّه شده بودم، بسیار پشیمان بودم. وقتى

صاحب حجره بازگشت ومرا صحیح وسالم دید، با تعجّب پرسید: چه شده است؟
من تمام ماجرا را برى او تعریف کردم، او نیز مانند من، از این که به شرف ملاقات

او نائل نشده بود، حسرت مى خورد. اما با این حال خوشحال وشاد با هم به حجره بازگشتیم.
شاهدان مى گفتند: او تا موقعى که دوستانش از حج بازگشتند،

سالم بود، وقتى آن ها آمدند پس از مدّتى مریض شد ومُرد، ودر همان

حیاط دفن شد. بدین ترتیب به هر دوى آنچه که از حضرت (علیه السلام) مى خواست، نائل شد.
بحارالانوار،ج۵۳،ص۱۷۲



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفده + هشت =