داستان های امام زمان

ملاقات عطار بصراوی قسمت سوم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

ملاقات عطار بصراوی

قسمت پایانی

…و به قوه شناوری خود را از غرق حفظ کردم و از همراهان عقب افتادم وقتی ایشان ملتفت من شدند و مرا به آن حالت دیدند رو به عقب برگردیدند و دست مرا گرفتند از آی بیرون کشیدند و گفتند:در خصوص آن فکری که کردی توبه کن و تجدید قسم نما.
من هم توبه کرده و بار دیگر خداوند را به حق حضرت حجت ارواحنافداه قسم دادم،مرتبه دیگر روی آب روانه شدم تا آن که از دریا به ساحل رسیدم و از ساحل به طرف مکان هایی حرکت کردیم وقتی به دامنه بیابان رسیدیم چادری مشاهده کردیم که مانند شجره طور نور از آن ساطع بود و فضا را نورانی کرده بود.
همراهان گفتند:که تمام مقصود درین سراپرده میباشد سپس به همراه ایشان به نزد چادر رفتم و نزدیک به آن ایستادم،یک نفر از ایشان برای استیذان داخل آن چادر شد و در باب آوردن من با آن بزرگوار طوری صحبت می کردند که من صدای آن ها را از خارج خیمه میشنیدم که حضرت فرمودند
:((ردوه فانه رجل صابونی))(او را به محل خود برگردانید که مردی است صابونی)یعنی: صابون دوست است.
این کلام اشاره به آن فکر صابون بود که در قلب من خطور کرد و منظور حضرت _روحی فداه_این بود که این شخص هنوز دل از تعلقات دنیویه خالی نکرده تا آن که محبت محبوب در آن جایگزین شود و شایسته مجاورت با دوستان خدا شود.من تا این سخن را شنیدم ، آن را بر طبق برهان عقلی و شرعی دیدم دندان طمع را کندم و چشم از این آرزو پوشیدم و دانستم که مادام که آیینه دل آلوده به کدورات و علائق دنیویه باشد عکس محبوب در آن منطبق نشود و روی مطلوب دیده نگردد چه جای آن که درک خدمت و ملازمت صحبت آن حضرت(صلوات الله علیه حاصل شود .

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

داستان تشرف امین الواعظین

Entezar

داستان تشرف ابن هشام-قسمت1/2

Entezar

تشرف ابو راجح حمامي

Entezar
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد