Search
دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان علوى واقعى اوست

داستان علوى واقعى اوست

داستان علوى واقعى اوست!

حسن بن محمّد بن قاسم گوید:


در یکى از محلات اطراف کوفه که (حمالیه) نام داشت

با شخصى به نام عمّار درباره امام زمان (علیه السلام) گفت وگو مى کردم.
او گفت: روزی قافله اى از قبیله طیّ به کوفه آمد، آنها

از ما خرید نمودند، من به یکى از کارگرانم گفتم: برو ترازو را از خانه آن علوى بیاور!
رییس قافله که مردى تنومند بود گفت: آیا این جا علوى نیز هست؟
گفتم: چه مى گویى؟ بیشتر اهل کوفه سادات علوى هستند!
او گفت: علوى واقعى همانى بود که ما در بیابان دیدیم.
گفتم:ماجرا چیست؟

گفت: ما در حدود ۳۰۰ نفر یا کمتر اسب سوار بودیم که از جایى گریختیم.

سه روز در بیابان تشنه وگرسنه بدون هیچ آذوقه اى سرگردان بودیم.
سوار اسبم شدم، حدود یک فرسخ تاختم به تلّى رسیدم که کنیزى در دامنه

آن مشغول جمع آورى هیزم بود. از او پرسیدم که کیستى؟ واز کدام خانه اى؟
او گفت: من کنیز سیّدى هستم که در این وادى سکونت دارد.
بعد بلا فاصله از آنجا دور شد. من عباى خود را به علامت بشارت وشادمانى

بر سر نیزه کردم. آنگاه به طرف یارانم تاختم وبه آن ها گفتم: مژده بدهید!

گروهى از مردم در نزدیکى ما زندگى مى کنند.
همگى به طرف آن تلّ حرکت کردیم، وقتى به آن جا رسیدیم خیمه اى را دیدیم

که در وسط آن وادى برپا شده بود، مردى که از همه زیباتر به نظر مى رسید با

چهره اى باز در حالى که گیسوانش آویخته بود ولبخندى بر لب داشت در کنار خیمه ایستاده بود.
وقتى به او نزدیک شدیم، به ما خوش آمد گفت.
من گفتم:اى آبروى عرب! ما تشنه ایم.
او کنیز خود را فرا خواند وگفت: هرچه آب دارى بیاور!
آن کنیز دو ظرف پر از آب آورد. آن مرد یکى از آن ها را گرفت کمى نوشید

ودست خود را به آب زد وآن را به ما داد. همه ۳۰۰ نفر ما یک به یک از همان

یک ظرف نوشیدیم وسیراب شدیم. وقتى ظرف را باز گرداندند، دیدیم که هنوز کاملا پر است.
وقتى سیراب شدیم گفتیم:اى آبروى عرب! ما گرسنه ایم.
او خود وارد خیمه شد وسبدى را که مملو از غذا بود بیرون آورد،

وآن را در مقابل ما نهاد ودست خود را به آن زد وفرمود: ده نفر ده نفر جلو بیایید.
ده نفر ده نفر مشغول خوردن غذا شدیم

وهمه کاملا سیر شدیم، سوگند به خدا! هنوز سبد کاملا پر مانده بود.
آنگاه رو به او نمودیم وگفتیم: اگر اجازه مى فرمایید

مى خواهیم به راهى که قصد آن را داریم برویم.
او با دست خود به شاهراهى اشاره کرد وفرمود:

منظورتان این راه است؟(او راه نجات را به ما نشان داد)
از او خداحافظى نمودیم.
وقتى کمى دور شدیم یکى از افراد گفت: شما از خانه وخانواده دور شده اید

که چیزى به دست بیاورید حالا که به همه چیز رسیده بودید چرا آن را تصرف نکردید؟
(منظور او آن بود که بازگردیم وآن مرد را غارت کنیم)، گروهى موافق

وگروهى مخالف بودیم، در نهایت تصمیم گرفتیم که او را غارت کنیم.
بازگشتیم. وقتى ما را دید که بازگشته ایم شمشیر خود را حمایل نموده،

نیزه اش را به دست گرفت، بر اسب خاکسترى سوار شد ودر گوشه ى ایستاد وفرمود:

چه خیال بدى در سر دارید؟ بدانید که زشتى آن به خود شما بازخواهد گشت.
گفتیم: درست حدس زده اى، وهرچه دلمان مى خواست به او گفتیم.
آنگاه چنان خشمگین شد که از خشم او همه به وحشت افتادیم، سپس

خطى بین ما وخود کشید وفرمود: به جدّم

رسول الله (صلى الله علیه وآله وسلم) قسم!

هر که از این خط بگذرد گردن او را خواهم زد.
از صداى او چنان ترسیدیم که همه پا به فرار گذاشتیم. به خدا قسم!

که علوى واقعى او بود، نه اینان که اینجا هستند.
بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۷۵



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × دو =