داستان های امام زمان

عریضه نویسی و شفا قسمت دوم

احادیث امام زمان (عج),داستان های امام زمان(عج),داستان های مهدوی,اشعار درباره امام زمان(عج),اشعار مهدوی,تشرفات خدمت ولی عصر,تشرفات خدمت امام زمان(عج),سخن بزرگان درباره امام زمان,سخنرانی های مهدوی

داستان

عریضه نویسی و شفا

قسمت دوم

…لذا پس از بحث‏هاى زياد، پدرم گفت: براى من امكان تهيه اين پول مقدور نيست.

در نتيجه طبيب هم از اين فرصت استفاده كرده فورا منزل ما را ترك نمود.
بعد معلوم شد كه والدينم همان موقع متوجه شده بودند كه طبيب از درمان برادرم مأيوس شده

و درخواست آن پول كلان، بهانه ‏اى بيش نبوده است.
من يك دايى ديگر به نام ميرزا ابوطالب داشتم كه زهد و تقواى او زبان زد مردم بود،

همه مردم آن محل به دعاهاى او اعتقاد داشتند و در گرفتاریها ومشكلات

به او مراجعه مى‏كردند، او هرگاه عريضه به حضرت بقيةاللّه ‏عليه السلام
مینوشت ونتايجى به دست میآمد.
وقتى مادرم متوجه بسته بودن همه راه‏هاى عادى ومعمولى درمان برادرم شد،

به نزد دايى ابوطالب رفت واز او خواهش كرد تا براى شفاى محمد سعيد عريضه‏ اى بنويسد.
عصر روز جمعه ‏اى بود كه داي ام عريضه را نوشت. مادرم آن را از او تحويل گرفت

و همان موقع به همراه برادرم كنار چاهى كه در بيرون روستا بود رفتند

و در حالى كه به شدّت گريه میکردند، عريضه را در چاه انداختند و به خانه برگشتند.

چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه من در خواب ديدم سه نفر سواره با همان اوصافى

كه در حكايت تشرّف اسماعيل هرقلى نقل شده است از صحرا به طرف خانه ما می آيند.

وقتى آنها را ديدم يك مرتبه به ياد جريان اسماعيل هرقلى افتادم و با خودم گفتم:

آن سوار اولى حتما خود حضرت حجّت‏ عليه السلام هستند كه آمده ‏اند برادرم محمّد سعيد را شفادهند.
وقتى آن سه نفر به نزديكى خانه ما رسيدند، همگى از اسب پياده شدند و درست

به همان اطاقى كه برادرم در آن خوابيده بود داخل شدند. همان

كسى را كه من فكر می كردم خود حضرت‏ عليه السلام   هستند نزديك برادرم رفتند و …
ادامه دارد….
?نجم الثاقب

نوشته‌های مرتبط

داستان خاتون عشق بخش پنجم

Montazer

نمونه ای از یاوران خاص امام زمان بخش سوم

Montazer

داستان مسافری از آسمان

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد