داستان های امام زمان

دلداري امام زمان به يكي از دوستان

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

دلداري امام عصر ( عج الله تعالی فرجه الشریف ) به يكي از دوستان


✍ ابراهيم بن محمد نيشابوري مي گويد : حاكم ستمگر نيشابور ، به نام ( عمر وبن عوف ) تصميم گرفت

مرا ( به جرم دوستي خاندان رسالت و تشيع ) اعدام كند ، هراسان شدم ، با بستگانم وداع كردم و خود را به سامره ،

حضور امام حسن عسكري ( علیه السلام ) رساندم ، و در آنجا قصد فرار و مخفي كردن خود داشتم ،

وقتي كه به نزد آن حضرت ، شرفياب شدم ، ديدم پسري كه چهره اش مانند ماه شب چهارده مي درخشيد ، در آنجا نشسته بود ،

از نور جمالش آن چنان حيران و شيفته شدم كه نزديك بود جريان خودم را فراموش كنم ، آن كودك نوراني به من فرمود :

( اي ابراهيم ! فرار نكن ، خداوند شر آن حاكم را از سر تو ، دفع مي كند ) .
حيرت من زيادتر شد ، به امام حسن عسكري ( علیه السلام ) عرض كردم :

( اين آقازاده كيست كه از باطن من خبر داد ؟ ) فرمود : هو ابني و خليفتي من بعدي :

( اين كودك پسرم ، و جانشين من ، بعد از من مي باشد ) .
همان گونه كه آن حضرت خبر داد ، خداوند مرا شر ( عمرو ) حفظ كرد،

زيرا معتمد عباسي ، برادرش را فرستاد تا ( عمرو بن عوف ) را بكشد .

داستان های چهارده معصوم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

داستان ابی البغل کاتب-قسمت آخر

Entezar

داستان امدادگری امام زمان(عج) به شیخ حائری

Entezar

داستان آفتاب خانه ی ما

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد