داستان تشرف شیخ محمد تقی قزوینی-قسمت آخر

داستان تشرف شیخ محمد تقی قزوینی-قسمت آخر

داستان تشرف شیخ محمد تقی قزوینی-قسمت آخر

عرض کردم: آن آرزوى بلندى که دارم و همیشه در حرم مطهر دعا مى کنم

و از خدامى خواهم که مستجاب شود, چطور؟ فـرمود: فردا قبل از طلوع آفتاب

به بالاى بلندى وادى السلام رفته و در حالى که متوجه به جاده و راه کـربـلا بـاشـى ,

مـى نشینى فرزندم صاحب العصر و الزمان از کربلا مى آید.
دو نفر از اصحاب او همراهش هستند.
به ایشان سلام کن و هر جا مى روند,همراهشان باش .

در ایـن هـنگام حواسم برگشت و به هوش آمدم , و هیچ کس را ندیدم .
با خود گفتم این جریان از خـیـالات مـالیخولیایى بود, اما پس از زمانى که گذشت ,

سرفه نکردم و دیدم به بهترین وجه شفا یـافـتـه ام .
تعجب کردم و در عین حال باور نمى کردم که شفا یافته باشم .
تا این که شب شد و اصلا سـرفـه اى بـه من دست نداد.
با خود گفتم اگر آنچه که وعده فرموده اند فردا واقع شود, صورت

گرفت و به زیارت مولایم حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالى فرجه الشریف مشرف شدم ,

بدون هیچ شک و شبهه اى به بزرگترین سعادتها رسیده ام .
صـبـح شـد.
وقت طلوع آفتاب , به محلى که امر فرموده بودند,

رفتم و آن جا نشستم ورو به جاده کـربـلا نمودم .
ناگاه سه نفر که یکى از آنها جلوتر و با کمال وقار

و آرامش بود و دو نفر پشت سر او مثل مجسمه متحرک پیش مى آمدند.
آن دو نفر لباسشان ازپشم و به پایشان گیوه بود.
در این جا هـیبت و شوکت آن بزرگوار مرا گرفت به طورى

که چون نزد من رسید, جز سلام کردن قادر به هـیـچ کـارى نبودم .
ایشان جواب سلام مرا دادند و از پاى آن بلندى که روى آن نشسته بودم ,

بالا آمدند و از پشت دیوار شهروارد جاده اى

که به سوى مقام حضرت مهدى علیه السلام است

, شدند و حضرت در اتـاقـى کـه در آن مـقـام اسـت

, نـشـسـتند و آن دو نفر کنار در اتاق ایستادند.
من هم نزدیک آنـهـاایـسـتـادم .
آن دو نفر ساکت بودند و اصلا صحبت نمى کردند

و به همین حال روز بلندشد و آفـتـاب بالا آمد و صبر من هم تمام شد.
با خود گفتم داخل اتاق مى شوم و به بوسیدن پاى مبارک مـولاى خود مشرف مى گردم .
چون پا در فضاى آن اتاق گذاردم ,هیچ کس را ندیدم .
این جا دنیا در نـظـرم تـاریـک شد و تا شب در کنار دریاى قدیم نجف ,

خود را به خاک و گل مى زدم و فریاد مـى کـشـیـدم .
تصمیم داشتم که خود را ازنهایت غصه اى که پیدا کرده بودم , هلاک کنم ,

اما فکر کردم و دیدم که دعاى من همین بود: اللهم ارنى الطلعه الرشیده و الغره الحمیده

, یعنى خدایا آن حضرت را به من نشان بده و این دعا هم که مستجاب شد.
پس دلیلى ندارد که خود را از بین ببرم  لذا

به محل خود برگشتم و تا به حال هم این قضیه را به کسى نگفته بودم.
➖➖➖➖➖➖➖➖



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 − هجده =