Search
جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان من قائم آل محمد هستم

داستان من قائم آل محمد هستم

من قائم آل محمد علیهم السلام هستم

احمد بن فارس ادیب مى گوید:


در همدان طایفه اى زندگى مى کردند که معروف به (بنى راشد) بودند، وهمه

آنها شیعه بوده وپیرو مذهب امامیّه بودند. کنجکاو شدم وپرسیدم:

چطور بین همه اهل همدان فقط شما شیعه هستید؟
پیرمردى که ظاهر الصلاح ومتشخّص به نظر مى رسید، گفت: جدّ ما راشد که ـ

طایفه ما به او منسوب است ـ سالى به حجّ مشرّف شد، وى پس از بازگشت

از سفر، قصه خود را چنین نقل کرد:
هنگام بازگشت، چند منزل در بیابان پیموده بودیم که از شتر فرود آمدم تا کمى پیاده روى کنم.

مدّت زیادى پیاده حرکت کردم تا این که خسته شدم. پیش خود گفتم:

بهتر است براى استراحت وخواب، کمى توقّف کنم،

آنگاه که انتهاى قافله به نزد من رسید، برمى خیزم.
به همین جهت، خوابیدم، وقتى بیدار شدم دیدم هنگام ظهر است وخورشید

به شدّت مى تابد وهیچ کس دیده نمى شود. ترسیدم، نه جاده دیده مى شد

ونه ردّ پایى مانده بود. ناچار به خدا توکّل کردم وگفتم: به هر طرف که او بخواهد مى روم!

هنوز چند قدمى راه نرفته بودم که به منطقه اى سبز وخرّم رسیدم، گویا

آن جا به تازگى باران باریده خاکش معطر وپاک بود.

در میان آن باغ، قصرى بود که چون شمشیر مى درخشید.
با خود گفتم: خوب است که این قصر را که قبلا ندیده ووصف

آن را از کسى نشنیده ام، بهتر بشناسم. به طرف آن رفتم. وقتى مقابل در قصر رسیدم،

دیدم دو نفر خادم که سفید پوست هستند آن جا ایستاده اند.
سلام کردم، آن ها با لحن زیبایى پاسخ دادند وگفتند:

بنشین که خداوند خیرى به تو عنایت فرموده است.
یکى از آن ها وارد قصر شد. بعد از اندک زمانى، بازگشت وگفت: برخیز وداخل شو!
وقتى وارد قصر شدم، ساختمانى را دیدم که تا آن زمان عمارتى

بدان زیبایى ونورانیّت ندیده بودم. خادم پیشتر رفت وپرده اتاقى را کنار زد وگفت: وارد شو!
وارد اتاق شدم. جوانى را دیدم که چهره اش همچون ماه در شب

تاریک مى درخشید، بالى سرش شمشیر بلندى از سقف آویزان بود که فاصله کمى با سر مبارک او داشت.
سلام کردم واو با مهربانى وزیباترین لحن پاسخ داد وپرسید:
آیا مرا مى شناسى؟
ـ نه والله.
ـ من قائم آل محمّد (علیهم السلام) هستم که در آخر الزمان با همین شمشیر ـ

اشاره به آن شمشیر کرد ـ قیام مى کنم، وزمین را بعد

از آن که انباشته از ظلم وجور شده باشد، پر از عدل وداد مى کنم.
با شنیدن این کلمات نورانى، به پى حضرت (علیه السلام) افتادم

وصورت به خاک پى مبارکش مى ساییدم.
ـ فرمود: این کار را مکن! سرت را بلند کن! تو فلانى از ارتفاعات همدان نیستى؟
ـ آرى!اى آقا ومولایم!
ـ دوست دارى که به نزد خانواده ات بازگردى؟
ـ آرى! مولایم، مى خواهم مژده آنچه را که خداوند به من ارزانى داشته، به آنها برسانم.
آن گاه حضرت به آن خادم اشاره کرد. او دست مرا گرفت وکیسه پولى

به من داد وبا هم از خدمت امام (علیه السلام) مرخص شدیم.

چند قدم که رفتیم. سایه ها ودرختان ومناره مسجدى را دیدم

. او گفت: آیا این جا را مى شناسى؟
گفتم: نزدیک همدان شهرى است که (اسد آباد) نام دارد. این جا شبیه آن جا است.
او گفت: این جا (اسد آباد) است. برو! که هدایت یافتى وواقعاً راشد شدى!
من که به منظره پیش روى خود خیره شده بودم، وقتى بازگشتم،

او را ندیدم. وارد (اسد آباد) شدم. به کیسه نگاه کردم، پنجاه وچهار سکّه

طلا در آن بود وتا زمانى که آن ها را داشتیم خیر به ما روى مى آورد.
کمال الدین، ج ۲، ص ۴۵۳



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × دو =