داستان های امام زمان

داستان عجیب ملاقات شیخ حسن با امام زمان(عج)

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

?داستان عجیب ملاقات شیخ حسن با امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف)

قسمت اول

✍داستان ذیل در مورد شخصی است که عاشق دختر همسایشان شده است.

او برای رسیدن به عشقش هر کاری می کند ولی نهایتا متوسل به درگاه امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف)

می شود و آخرش را هم که معلوم است….اما نکاتی بسیار تامل برانگیز در این داستان وجود دارد.

منجمله اینکه زیارت وجود مقدس حضرت می تواند نصیب هر کسی بشود

(و این نیست که خاص عرفا یا خواص باشد) و ثانیا برای دیدار حضرت لازم نیست

که حتما درخواست بسیار عارفانه ای داشته باشی. ظاهرا کیفیت درخواست

مهم است نه نوع درخواست. اینکه هر چی می خواهی را خالصانه طلب کنی.

در هر صورت این داستان را با دقت مطالعه کنید.

عالم ثقه شیخ باقر کاظمی مجاور در نجف حدیث کرد که در نجف اشرف

مرد مومنی بود که او را شیخ محمد حسن سریره می نامیدند. او در سلک اهل علم

و مرد با صداقتی بود. بیمار بود و در نهایت تنگدستی و فقر و احتیاج زندگی می کرد.

حتی قوت و غذای یومیه خود را نداشت و بیشتر اوقات به خارج نجف در بیابان نزد اعراف

اطراف نجف می رفت تا این که قُوت و آذوقه ای برای خود تهیه کند امّا آنچه به دست می آورد

او را کفایت نمیکرد . با همین حال, سخت دوست داشت با دختری از اهل نجف ازدواج کند که

عاشق او شده بود و او را از خانواده اش خواستگاری کرده بود اما فامیل های آن زن به سبب فقر

و تهیدستی شیخ به او جواب مثبت نداده بودند و او از جهت این ابتلا در همّ و غمّ شدید بود .

هنگامی که تهی دستی و بیماری او شدت یافت و از ازدواج با آن زن مایوس شد

تصمیم گرفت چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه برود تا بلکه حضرت صاحب

الامر عجل اللّه فرجه را از ناحیه ای که نمی داند ببیند و مراد خود از او بگیرد .

شیخ باقر میگوید : شیخ محمد گفت : من چهل شب چهارشنبه مواظبت کردم بر رفتن به مسجد کوفه !

هنگامی که شب آخر فرا رسید شب زمستانی و تاریکی بود و باد تندی می وزید و کمی هم باران می بارید

و من هم در دکّه های درب ورودی مسجد کوفه یعنی دکّه شرقی مقابل در اول که هنگام ورود

به مسجد طرف چپ است نشسته بودم و نمی توانستم به سبب خونی که در اثر سرفه از سینه ام می آمد

به داخل مسجد بروم و با من هم چیزی نبود که خود را از سرما حفظ کنم و این وضعیت سینه ام

را تنگ کرده و بر غم و غصه من شدت بخشیده و دنیا در چشمم تیره شده بود و با خود فکر می کردم

که این 39 شب ا پایان گرفت و این آخرین شب است و من کسی را ندیدم و چیزی هم بر من ظاهر نشد

و من گرفتار این سختی عظیم هستم و این همه سختی و مشقت و ترس را در این چهل شب تحمل کردم

که از نجف به مسجد کوفه آمدم و حاصل آن یاس و ناامیدی از ملاقات و برآورده شدن حاجاتم بود .
در این اثناء که در اندیشه بودم و کسی در مسجد نبود آتشی روشن کردم تا قهوه ای را که

از نجف با خود آورده بودم گرم کنم . زیرا عادت به آن داشتم و نمی توانستم آن را ترک کنم

و قهوه هم بسیار کم بود . ناگهان شخصی را دیدم که از ناحیه در اول, به سوی من می آمد .

ادامه دارد…

نوشته‌های مرتبط

داستان تشرف جنگجوی غزوه صفین

Montazer

چرا نباید امام زمان را محمد بخوانیم بخش دوم

Entezar

سه بار دیدار امام زمان توسط بافقی یزدی قسمت اخر

Entezar
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد