داستان های امام زمان

داستان شرف حاج حسن مظلومی

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان تشرف حاج حسن مظلومی به محضر حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

درميانه راه قديم جمكران باغي داشت و منزل بسيار ساده و محقري

در ميان آن. با اينكه سوادي نداشت، ولي با امام زمان ارواحنافداه  ارتباطي

قوي و سر وسري داشت. از آذربايجان شوروي، راهي قم گشته بود.

دلش را با امام زمانش به سايه سار حرم كريمه اهل بيت عليهم السلام و همسايگي مسجد

مقدس جمكران آورده بود. در همان آذربايجان كه به شغل شيرفروشي اشتغال داشت،

مورد عنايت قطب عالم امكان واقع گشته بود. روزي صاحب منصبي،

ليوان شيري را مي طلبد و به ناگاه خشمگين مي شود و اسلحه را به روي او مي كشد

تا او را هدف قرار دهد. او فريادي از ته دل مي كشد و مي گويد: « يا صاحب الزمان!»

در همان حال، دست آن افسر روسي از كار مي افتد و فلج مي شود. او بسيار اهل كتمان

اسرار و تشرفات خويش بود، و فقط گاهي براي برخي از خواص چيزهايي را مي گفت.
به گواهي تني چند از اساتيد اخلاق و عرفان حوزه علميه قم، باغ و منزل آن بزرگوار،

محل آمد و رفت آقا امام زمان علیه السلام بوده است. آن بزرگوار براي

يكي از اساتيد اخلاق حوزه تعريف كرده بود كه روزي در باغ مشغول كار بودم

كه ناگاه ديدم حضرت مولا تشريف‌آوردند. به خدمتش شتافتم و به همراه آن

حضرت در زير سايه درختي نشستيم. چند دقيقه اي گفت و گو كرديم…

حضرت فرمودند: « خسته هستم. مي خواهم اندكي استراحت كنم. »

خواندن مطالب مفید بیشتر
داستان ابراهيم کرخى

و آن گاه حضرت سر مبارك خويش را بر پاي من گذاشتند و اندكي خوابيدند

و … يكي از ارادتمندان آن جناب نقل مي كرد: « آن بزرگوار يك بار به مسجدي

در قم اشاره كرد و فرمود: همينك امام زمان علیه السلام تشريف آوردند و مسجد را افتتاح كردند.»
در كوچه عشق، ص 57ـ52.
➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

حکایت تشرف دوست لبنانی آیت الله بهجت

Montazer

تشرف شیخ محمد طاهر نجفی قسمت سوم

Montazer

مکث در نماز توسّط سیّد بحرالعلوم

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد