Search
دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان دیر آمدی!

داستان دیر آمدی!

داستان دیر آمدی

امام زمان علیه السلام از کسی که سالها به دنبال ایشان گشته بود سوال کردند:

شب و روز توقع و انتظار آمدن تو را داشتم، چه چیز آمدنت را نزد ما تأخیر انداخت؟

پسر مهزیار نقل می‌کند که پس از توسلات عدیده‌ای در یک سفر در جستجوی

آن وجود مقدس به مکه مشرف می‌شود، شبی در مسجدالحرام مقابل درب کعبه شخص

وارسته‌ای را می‌بیند که پس از سلام و معرفی خود، به این‌که از سوی حضرت

مأمور بردن پسر مهزیار به جهت پابوسی حضرت بقیه الله -عجل الله تعالی فرجه الشریف- است،

از پسر مهزیار می‌پرسد: چه چیزی را طلب می‌کنی ای ابالحسن؟
گفتم: امامی که محجوب و مخفی از عالم است.


گفت: او از شما پوشیده و مخفی نیست و لکن اعمال بد شما او را از شما پوشانده و مخفی ساخته است.
وقتی آن شخص پس از مقدماتی، پسر مهزیار را خدمت

حضرت صاحب الامر -عجل الله تعالی فرجه الشریف- می‌برد حضرت

در قسمتی از سخنانشان خطاب به او می‌فرماید: ای ابوالحسن شب و روز

توقع و انتظار آمدن تو را داشتم، چه چیز آمدنت را نزد ما تأخیر انداخت؟
پسر مهزیار در جواب می‌گوید: ای آقای من تا الان کسی را نیافته بودم که مرا راهنمایی کند.
حضرت فرمودند: کسی را نیافتی که راهنمائیت کند؟!
آنگاه با انگشتان مبارکشان بر روی زمین فشار دادند و سپس فرمودند:

شما اموالتان را زیاد نمودید، ضعفاء مؤمنین را دچار حیرت ساختید

و بین خود قطع رحم نمودید پس الان برای شما چه عذری مانده است؟

اینهاست که سبب دوری شما از ماست…
تشرف یافتگان،ص۱۷۸
➖➖➖➖➖➖➖➖



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × یک =