داستان های امام زمان

داستان خاتون عشق بخش یازدهم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

خاتون عشق


امام عسکری علیه السلام به حکیمه خاتون گفتند کسی که مادر حجت خداست،نرجس خاتون است؛اما حکیمه متعجب به امام عسکری علیه السلام پاسخ داد:
– سرور و مولای من!به خدا سوگند در او اثری از بارداری نیست.
امام لبخندی زدند و فرمودند:
– همین است که برای تو میگویم عمه جان هنگام سپیده صبح اثر بارداری او ظاهر می شود،زیرا نرجس مانند مادر موسی است که نشانی از فرزند داشتن در او دیده نمی شد؛ و تا هنگام تولد موسی هیچکس از ولادتش خبر نداشت،چرا که اگر فرعونیان متوجه می شدند که موسی متولد شده قطعا اورا از بین میبردند؛فرزند من هم برای حفظ از خطر دشمنانش بدین گونه متولد خواهد شد.

.پس از سخنان امام عسکری علیه السلام،حکیمه خاتون نشسته بود که ناگهان نرجس وارد شد و به سمت او آمد،برای احترام کفش های حکیمه را از پایش در آورد و به حکیمه خاتون گفت:
– بانوی من! حالتان چطور است!
– نرجس!تو بانوی من و خانواده ام هستی؛خداوند در این شب به تو فرزندی عطا می کند که سرور و آقای دنیا و آخرت خواهد شد….
نرجس خاتون از سخنان حکیمه خجالت کشید
بعد از افطار،حکیمه خاتون نماز عشاء را به جا آورده و به بستر رفت؛ چون پاسی از نیمه شب گذشت، برخاست و نماز شب خواند. بعد از تعقیب نماز به خواب رفت و دوباره بیدار شد.
نرجس نیز بیدار شد و نماز شب را به جا آورد.
حکیمه دایما مراقب احوالات نرجس بود،و منتظر وعده امام از خانه بیرون آمد تا از طلوع فجر با خبر شود.
فجر اول طلوع کرده و نرجس در خواب است. در آن حال، این سوال به ذهنش خطور کرد که چرا حجت خدا آشکار نشد؟!
نزدیک بود شکی در دلش ایجاد شود که ناگهان امام حسن عسکری علیه السلام از اتاق مجاور صدا زدند:
«ای عمه شتاب مکن که موعد نزدیک است». حکیمه خاتون نشست و مشغول خواندن قر آن شد که ناگهان نرجس خاتون با ناراحتی از خواب برخواست…

بعد از آنکه نرجس از خواب بیدار شد، حکیمه خاتون او را به سینه چسباند و نام خدا را بر زبان جاری کرد.ناگهان امام حسن عسکری علیه السلام  فرمودند:
– عمه جان  سوره «قدر» را برایش بخوان.
حکیمه خاتون شروع به خواندن سوره قدر نمود و آن را خواند. آن سوره را خواندم.
– نرجس!حالت چطور است؟
– حکیمه خاتون! آنچه مولایت فرموده بود، ظاهر شد.
و حکیمه خاتون دوباره سوره «قدر» را خواند. کودک نیز در شکم مادر، همراه حکیمه خاتون سوره «قدر» را خواند که حکیمه خاتون مقداری ترسید.
با شتاب کنار نرجس رسید و پرسید:
– چیزی احساس می کنی؟
– آری.
– نام خدا را بر زبان جاری کن، این همان موضوعی است که اول شب به تو گفتم.تو بانوی من و خانواده من هستی نرجس!
مضطرب مباش و دلت را آرام کن.
در این هنگام پرده از نور به اذن خدا میان حکیمه خاتون و نرجس کشیده شد.
و ناگهان کودک متولد شد…

ادامه دارد…
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

حلّ مسئله ریاضى

Montazer

توسل حاج ملاعلى تهرانى در سرداب غیبت

Montazer

داستان خاتون عشق بخش دوازدهم

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد