داستان های امام زمان

داستان خاتون عشق بخش پنجم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

خاتون عشق

قسمت پنجم

((بعد از آن خواب رویایی و عقدی که توسط پیامبر اسلام بین خاتون عشق و امام حسن عسکری خوانده شد،لحظه لحظه عشق و علاقه ملیکا نسبت به امام عسکری بیشتر میشود؛تا آنجا که …))
-دخترم ملیکا!تورا چه شده است که نه خواب داری و نه خوراک؛آیا از ماجرای بر هم خوردن ازدواجت با برادرزاده های من ناراحتی؟!
از اینکه مردم درباره تو حرف هایی میزنند دلگیری؟!
غمگین مباش،که تو عزیز دل قیصر روم هستی…تا کنون هر طبیب خوش آوازه ای  در روم وجود داشته برای درمان تو آورده ام،اما بی فایده بوده.
آخر تورا چه شده دختر دلبندم؟!
آیا خواسته ای داری که برایت انجام دهم؟!
-پدر بزرگ مهربانم؛دیگر به بهبودی خود امیدی ندارم و تنها یک خواسته دارم،اگر از شکنجه اسیران مسلمان صرف نظر کنی و غل و زنجیر از دست و پایشان بگشایی و آزادشان کنی،امیدوارم حضرت مسیح علیه السلام و مادرش به سلامتی من عنایتی کنند…
((قیصر روم نیز اسیران مسلمان را آزاد کرد؛ملیکا اندکی تظاهر به بهبود نموده و غذا میخورد…و قیصر شادمان میگردد.
تا اینکه چهارده شب بعد از خواب اول دوباره ملیکا در عالم خواب میبیند که…))
✍((…چهارده شب از دیدن خواب اول گذشت، ملیکا که در تب عشق امام حسن عسکری که فقط ایشان را در خواب دیده بود میسوخت؛دوباره سر بر بستر فراق نهاد و خوابی شگفت دید…))
– پروردگارا!این بانوان نورانی و خوش سیما چه کسانی هستند؟!آن بانویی که شکوه و جلالت اورا در برگرفته کیست؟!
– سلام بر تو ای ملیکا
– سلام بر شما بانوان نورانی ،شما که هستید؟!
– ملیکا!من مریم،مادر عیسی مسیح و ایشان،فاطمه دختر پیامبر اسلام و همسر امیرالمومنین علی بن ابیطالب و مادر همسر تو ابومحمد حسن عسکری هستند…
((ملیکا از خوشحالی غرق در اشک شوق شده و به دامان فاطمه سلام الله علیها چنگ میزند و…))
– ای سرور زنان عالم!چرا فرزند شما ابومحمد حسن عسکری به من سرنمیزند؟!چرا مرا دلبسته خود ساخته و در آتش فراق میسوزاند؟!مگر نه این است که من همسر او هستم و به او عشق میورزم؟!
– دخترم ملیکا؛تازمانیکه تو بر دین مسیحیت هستی فرزندم حسن عسکری به دیدار تو نخواهد آمد،خواهرم مریم نیز از دین و مذهب تو تبری میجوید.
اگر خواهان خشنودی خدا و حضرت مسیح هستی و شوق دیدار ابومحمد را در دل داری،بگو: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله…

✍ ((زمانیکه حضرت فاطمه سلام الله علیها به ملیکا گفتند ابومحمد حسن عسکری بخاطر اینکه مسلمان نیستی به دیدنت نمی آیند و شرط دیدار او گفتن شهادتین است، ملیکا بی درنگ پاسخ داد…))
– شرط دیدن ابومحمد اگر جان دادن هم باشد میپذیرم،اسلام آوردن هم برای من افتخار است؛اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علیا ولی الله.
((پس از اینکه ملیکا شهادتین را بر زبان جاری کرد حضرت زهرا سلام الله علیها اورا در آغوش گرفتند و فرمودند:))
– دخترم مبارکت باشد؛ آرام باش که خدا پشتیبان توست،اکنون منتظر دیدار فرزندم باش من اورا به سوی تو خواهم فرستاد.
((ملیکا از خواب بیدار می شود ،تمام وجودش را شوق و انتظار دیدار امام حسن عسکری فرا گرفته است؛ تا اینکه وعده دیدار فرا رسید…))

✍((پس از اسلام آوردن ملیکا،حضرت فاطمه سلام الله علیها به او وعده دادند که زین پس ابومحمد حسن عسکری را به دیدار او میفرستند؛تا اینکه  شب بعد در عالم رویا وعده دیدار میسر شد و ملیکا محبوب خود را در خواب دید…))
– سلام بر تو ای ملیکا؛
– سلام بر شما ای محبوب من؛چقدر از دیدنتان شادمان هستم،شما که میدانید من چقدر علاقمند به شما هستم چرا به من سر نمیزنید؟!چرا مرا شیفته خود ساخته و خبرم را نمیگیرید؟!
– ملیکا!تنها مانع دیدارمان مسلمان نبودن تو بود که برطرف گردید،زین پس به دستور مادرم فاطمه سلام الله علیها تا زمان وصال حقیقی،هرشب به خواب تو خواهم آمد…
((از آن پس هرشب ملیکا در عالم رویا امام حسن عسکری علیه السلام را میدید و با تمام وجود عشق و علاقه اش به ایشان و دیگر اهل بیت زیاد میگردید تا اینکه پس از گذشت حدود یکسال؛ شبی امام عسکری به او وعده دیدار حقیقی را دادند…))

ادامه دارد…
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

توانمندی و جوان بودن امام زمان(عج)

Entezar

تشرف شيخ عبدالزهرا کعبی

Entezar

نظر امام زمان علیه السّلام راجع به زیارت جامعه

Entezar
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد