داستان های امام زمان

داستان خاتون عشق بخش هشتم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

خاتون عشق

قسمت هشتم

((حدود یکسال هرشب امام عسکری علیه السلام به خواب ملیکا می آمدند،تا اینکه شبی در عالم رویا به او گفتند…))
– ملیکا!به زودی جدت قیصر روم،سپاهی را روانه جنگ با مسلمانان خواهد کرد و خود نیز همراه آنان خواهد رفت؛
وعده وصال من و تو فرا رسیده است و خداوند میخواهد که تورا به ما ملحق کند.
لباس خدمتکاران به تن کن،و از فلان  راه مخفی که در قصر وجود دارد به سپاه قیصر ملحق شو.مسلمانان شما را به اسارت خواهند گرفت،خودت را به کسی معرفی نکن و از چیزی نترس؛خداوند حامی و نگهدار تو خواهد بود…
هنگامی که غنایم را تقسیم کنند تو را به پیرمردی میسپارند که برده فروش است،نام تو را میپرسد؛ بگو من نرجس هستم.
او تورا به همراه کنیزان و بردگان به بغداد می آورد،و در پل بغداد قصد فروش کنیزان و بردگان خود را دارد…

((پس از اینکه نرجس(ملیکا)
نامه امام هادی علیه السلام را خواند،و مطمئن گردید که این فرد پیک محبوب دلش امام حسن عسکری علیه السلام است به برده فروش گفت:
– نامه مولایش را خواندم،فردی امین و درست کردار است،مرا به همین فرد واگذار کن.
– عجیب است تا کنون نگذاشتی حتی کسی تورا نگاه کند،تمامی اشراف و بزرگان را رد کرده ای،حال به دست خطی جواب مثبت می دهی؟!بسیار خوب من هم میخواهم زودتر از دست تو راحت شوم.
سپس با قیمت 220سکه طلا ملیکا را فروخت و با پیک امام راهی گشتند،بشیر بن سلیمان ملیکا  را به سمت خانه ای که برای استراحت موقت در بغداد گرفته بود همراهی کرد تا در اسرع وقت این امانتی را به دست امام هادی برساند.
– بانو!نام من بشیر بن سلیمان است.و از جانب مولایم وظیفه دارم شمارا در امنیت کامل به سامرا برسانم.
– ای بشیر!بدان که من بواسطه عنایت فاطمه سلام الله مسلمان گردیده ام و عقد من با امام عسکری علیه السلام توسط پیامبر خوانده شده.
من؛ملیکا نوه قیصر روم هستم که در پی دیدار محبوب خود و به دستور او به این سفر آمده ام.
از تو خواهش دارم مرا زودتر به نزد مولایم علی بن محمد هادی برسانی))
ادامه دارد…

به سامرا آمدند،نرجس(ملیکا)
کوچه به کوچه دنبال بشیر بن سلیمان قدم مینهاد تا به درب خانه ای رسیدند؛
بشیر درب خانه را کوبید،گویا اینجا خانه محبوب است.خادم خانه در را گشود و گفت:سلام بر شما،مولایمان منتظر شما هستند.وارد خانه شدند و به اتاقی وارد شدند.
ناگاه نرجس دید که محبوب قلبش امام عسکری به همراه پدرشان امام هادی علیهما سلام نشسته اند و با لبخندی دلنشین و سرشار از محبت به او نگاه میکنند.
اشک از چشمانش سرازیر شد…
امام عسکری علیه السلام سر را به زیر انداخته بودند که هادی علیه السلام فرمودند:
(-سلام بر تو ای نرجس؛خوش آمدی.
-سلام بر شما سرور و مولای من،
– نرجس!عزت دین اسلام و شرافت محمد صلی الله علیه و آله و اولادش را خدا چطور به تو نشان داد؟!
– چه بگویم در مورد آنچه شما بهتر از من می دانید…
– نرجس! آیا مایل هستی ده هزار اشرفی به تو بدهم یا اینکه تو را به شرافت ابدی بشارت دهم؟!
و نرجس (ملیکا) همچنان که اشک شوق از چشمانش سرازیر بود پاسخ داد:
– سرورم!من بزرگواری و سربلندی ابدی را میخواهم.)
با این جواب نرجس ناگهان حضرت فرمودند…
ادامه دارد…
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

داستان نظاره رخ حضرت

Entezar

تشرف سید حبیب الله حسینی قمی

Montazer

داستان شفای شیخ حر با دعای امام عصر (ع)

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد