داستان های امام زمان

داستان خاتون عشق بخش ششم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

خاتون عشق

قسمت ششم

((…پس از اینکه شمعون جد مادری ملیکا و جانشین حضرت عیسی علیه السلام پذیرفت که پیامبر اسلام، ملیکا را به عقد امام حسن عسکری دربیاورند،در همان عالم رویا،پیامبر اسلام خطبه عقد این دو جواهر نایاب را خواندند.
حضرت مسیح،امیرالمومنین علی علیه السلام، امامان پاک و حواریون نیز گواهان این عقد مبارک بودند؛تا اینکه ملیکا از خواب برخواست و…))
– خداوندا!این چه خوابی بود که من دیدم؟!
آیا همه آنچه من در عالم رویا دیدم حقیقت دارد؟!
آیا واقعا اکنون من همسر امام حسن عسکری علیه السلام هستم؟!
به هیچ وجه نباید خوابی را که دیدم برای پدر و یا جد پدری ام قیصر روم بازگو کنم وگرنه حتما با من مخالفت میکنند و یا شاید مرا بکشند…
خدایا چقدر نسبت به ابومحمد حسن عسکری احساس عشق و علاقه میکنم…
خدای مهربان!چه زمانی دوباره او را خواهم دید؟!

✍ پس از شنیدن تمام سخنان  امام حسن عسکری علیه السلام  به ملیکا در عالم خواب،ملیکا گفت:
((-ای محبوب قلب من!به تمام آنچه گفتی ایمان دارم و هر آنچه فرمودی انجام میدهم و در راه وصال شما از هیچ کوششی دریغ نخواهم کرد،وقتی به پل بغداد رسیدیم چه کنم؟!
– پدرم امام هادی علیه السلام،شخصی را به نام بشربن سلیمان که از نزدیکان و معتمدین و شیعیان خالص  ماست و در سامرا سکونت دارد برگزیده اند.
او از نوادگان ابوایوب انصاری است و محبت ما نسل به نسل در دلهای آنان گردیده.
پدرم به بشر بن سلیمان کیسه ای زرد با 220 سکه طلا و  نامه ای سر به مهر به زبان رومی میدهند و اورا برای خرید تو به در روز مقرر به پل بغداد میفرستند؛خودت را از معرض دید پنهان کن،و صبر کن تا بشر با نامه پدرم به نزد برده فروش برسد…از او میخواهد که نامه را به تو بدهد،هنگامی که نامه پدرم را خواندی…به همراه بشر راهی شو که او تو را به ما می رساند.

✍ همانطور که امام حسن عسکری علیه السلام در خواب به ملیکا فرموده بودند اتفاق افتاد؛او اسیر شد و به دست پیرمردی برده فروش افتاد و سپس…
((- بگو بدانم دختر؛نام تو چیست؟”
– نام من نرجس است.
– نرجس؟!مگر این نام یک کنیز است؟!سر و وضع و لباسهایت به بردگان و کنیزکان نمیخورد!حال باتو چه کنم؟!
– ای پیرمرد،بخدا سوگند که اگر مرا به غیر کسی که خود میپسندم واگذار کنی،خودم را خواهم کشت.))
روزها میگذشت و پیرمرد.بردگان و کنیزان را میفروخت  اما هرزمان قصد فروش ملیکا را میکرد او سر و صدا میکرد و میگفت به خدا سوگند خودم را از بین میبرم.
تااینکه پیرمرد گفت:
((فردا به بغداد میرسیم در پل بغداد اشراف یهود و بزرگان عرب برای خرید می آیند؛حتما تورا آنجا خواهم فروخت؛تا کی تورا نگه دارم؟!))
ملیکا که از رنج سفر و مقابله با اینهمه سختی خسته و ناتوان شده بود، از شنیدن نام بغداد شادمان گردید.
او مطمين بود قاصد محبوب دلش ابومحمد حسن عسکری به سراغ او می آید.
ادامه دارد…
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

تشرف سیّد بحرالعلوم با امام زمان(عج) در مسجد سهله

Entezar

داستان امام زمان (عج) میخواهم سرباز لشکرم باشی

Entezar

شفاي بيمار زیدی

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد