Search
یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان تشرف ابن هشام_قسمت آخر

داستان تشرف ابن هشام_قسمت آخر

داستان تشرف ابن هشام_قسمت آخر

در آن حال جوانى گندمگون وخوشرو پیدا شد.


ایشان آمد و حجر را بر جاى خود گذارد.
سنگ در آن جا, قرارگرفت , به طورى که گویا اصلا و ابدا از جاى خود برداشته نشده است .
بـعـد از مـشـاهـده این حال , صداى جمعیت به تکبیر بلند

گردید و آن جوان پس از این کار از در مسجد الحرام خارج شد.
من نیز به دنبال او رفتم و مردم را از جلوى خوددور مى کردم

و راه را باز مى نمودم , به طورى که آنها گمان کردند دیوانه یا مریض هستم و راه را باز مى نمودند.

چشم از آن جوان بر نمى داشتم تا آن که از بین مردم به کنارى رفت و با وجودى

که من با سرعت راه مى رفتم و ایـشان با کمال تانى حرکت مى کرد,

باز به او نمى رسیدم , تا به جایى رسید که جز من کسى نبود که او را ببیند.
توقف نمود و فرمود: چیزى را که همراه دارى بیاور.
رقعه را به او دادم .
بدون آن که آن را باز و نگاه کند, فرمود: به صاحب رقعه بگو,

او در این بیمارى فوت نمى کند, بلکه سى سال دیگر, از دنیا خواهد رفت .
ابن هشام گفت : آنگاه چنان گریه اى بر من غلبه کرد که قادر بر حرکت کردن نبودم .
جوان مرا به همان حال گذاشت و رفت , تا آن که از نظرم غایب شد.
ابوالقاسم بن قولویه مى فرماید: ابن هشام بعد از مراجعت از حج , این واقعه را به من خبر داد.
نـاقـل اصل قضیه مى گوید: پس از آن که سى سال از جریان گذشت ,

ابن قولویه مریض شد و در صـدد تـهیه کارهاى آخرت خود برآمد:

وصیت نامه خود را نوشت و کفن خود را آماده کرد و محل قبر خود را معین نمود.
به او گفتند: چرا از این بیمارى مى ترسى ؟ امید داریم که خداوند تفضل کرده و تو راعافیت دهد.
جواب داد: این همان سالى است , که خبر فوت مرا در آن داده اند.
در آن سال , و با همان مرض وفات کرد و به رحمت الهى رسید.
ره یافتگان به محضر امام عصر ارواحنافداه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 − دو =