داستان های امام زمان

داستان امام زمان باغ و باغبان قسمت دوم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان امام زمان(عج) باغ و باغبان قسمت دوم

از کارش تعجب کرده بودم اما جای گفت و گویش نبود

چرا که با گفتن هر جمله از زیارت جمله‌ی بعد به  زبانم می‌آمد. زیارت

جامعه با اشک و آه به پایان رسید. باغبان جلو آمد و گفت: «حالا عاشورا

را بخوان که دیگر دارد کارت درست می‌شود»
من زیارت عاشو را را حفظ نبودم. با خود گفتم: «حالا که توانستم زیارت جامعه

را به این بلندی بخوانم شاید بتوانم زیارت عاشورا را هم بخوانم»
رو به قبله ایستادم و شروع کردم: «السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یا بن رسول الله…»
دوباره آن نیروی قبلی به سراغم آمده بود. با خواندن هر خط خط

دیگر به یادم می‌آمد. هنگام خواندن این زیارت باغبان به شدت گریه

می‌کرد و شانه‌هایش به شدت می‌لرزید.

زیارت عاشورا هم به پایان رسید. باغبان افسار الاغی را بر دست گرفت

و جلو آمد. رو به من کرد و گفت: « بلند شو، می‌خواهم تو را به قافله‌ات برسانم»
خنده‌ام گرفت و گفتم: «دو تایی با یک الاغ؟ حتماً خیلی هم زود می‌رسیم»
چاره‌ای نبود. سوار شدم. به سراغ اسب رفتیم. افسارش را کشیدم که

به دنبال ما بیاید. اما اسب از جایش تکان نمی‌خورد. دوباره تلاش کردم،

اما فایده‌ای نداشت. باغبان افسار اسب را از من گرفت. اسب بدون

هیچ مقاومتی از جای خود حرکت کرد. به راه خود ادامه دادیم. باغبان پرسید:

«چرا نماز شب را به فراموشی سپرده‌اید؟ چرا زیارت جامعه را نمی‌خوانید؟ چرا عاشورا را ترک کرده‌اید؟»
من سخنی برای گفتن نداشتم و فقط گوش می‌دادم.
با خود می‌گفتم: «اهالی این منطقه ترکی صحبت می‌کنند و مذهب

خواندن مطالب مفید بیشتر
ملاقات با امام زمان(عج) علامه مجلسي (ره)

آن‌ها هم مسیحی است پس چگونه این مرد به خوبی

فارسی حرف می‌زند و مذهبش هم با ما یکی است.»
حسابی گیج شده بودم. لحظاتی بعد باغبان به صدا در آمد:

«این هم از دوستانت نگاه کن دارند نماز صبحشان را می‌خوانند»
خدای من! چه می‌دیدم، چگونه ممکن بود؟! ما که هنوز راهی نیامده بودیم!

باور کردنی نبود اماا چشم‌هایم درست می‌دید!
با خوشحالی از الاغ پایین پریدم. سوار اسب خودم شدم.

لگدی به آن زدم تا به راه بیفتد. اما اسب از جایش تکان نمی‌خورد.

باغبان جلو آمد و دستش را روی اسب گذاشت. اسب آرام به راه افتاد.

در حین حرکت همه‌ی حوادث را در ذهنم مرور کردم. آن‌چه

در باغ گذشته بود و آن‌چه بیرون باغ اتفاق افتاده بود، از ذهن گذراندم.
نه، چنین چیزی باور نکردنی است! غیر ممکن است!

چرا من از آن همه نشانه به راحتی گذشتم؟ نکند او خودش باشد؟!
قلبم به تپش افتاد. هیجان وجودم را فرا گرفته بود. بدنم می‌لرزید.

ترسیدم برگردم و او را نبینم. افسار اسب را کشیدم و به عقب برگشتم

اما از او خبری نبود. از اسب پایین پریدم

به دنبالش به این سو آن سو دویدم اما اثری از او دیده نمی‌شد.
خودش بود. می‌دانم خودش بود. من نادان بودم

که او را نشناختم. حالا دیگر امام زمانم رفته بود.

تشرف یافتگان به محضر امام عصر علیه السلام
➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

حدیث تعقیبات ودعا و تسبیح بعد از نمازهای واجب

Montazer

سه بار دیدار امام زمان توسط بافقی یزدی قسمت اخر

Entezar

در اغوش گرفتن امام زمان

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد