داستان های امام زمان

داستان از سیاحت غرب درباره امام زمان(عج)

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

?داستانی شنیدنی از سیاحت غرب درباره امام زمان سلام الله علیه

قسمت اول

✍مرحوم نجفی قوچانی نویسنده‌ی سیاحت غرب ،

در قسمتی از این کتاب با عنوان «در بیان دیداری از برهوت» می‌نویسد:

قدم زنان به خیمه‌ای نزدیک شدیم که صاحبش مشغول

اصلاح اسلحه‌ی خود بود و زمزمه داشت و می‌خواند:
منتظران را به لب آمد نفس
ای ز تو فریاد، به فریاد رس
و از خیمه‌‌ی دیگر زمزمه شنیدم:
ما همه موریم، سلیمان تو باش
ما همه جسمیم، بیا جان تو باش …
تا رسیدیم به پشت دو خیمه که از رفقای نجف من بودند و زمزمه‌شان به اشعار من بود.

یکی می‌گفت: مگر شب ظلمانی غیبت برای انتظار طلوع ماه درخشانی نیست؟

آیا شب تاریک من با طلوع فجر صادق سپری خواهد شد؟
و گویا دیگری جواب می‌داد: بله! سپیده‌ی فجر به زودی دمیده می‌شود

و با درخشان شدن نور، بقیة‌الله سلام ‌الله ‌علیه ظاهرتر خواهد شد.
و من از کلمه‌های گرم آنان مشعوف و بشّاش می‌شدم و نگاه‌های افتخارآمیزی بر آقای ملائکه می‌نمودم.
تا آنکه رسیدیم در گردش خود، به روی تلّی(تپّه‌ای) که صد قدمی دور از اردوگاه بود

و از روی آن تلّ نظر کردیم، دیدیم در اُفُق مشرقی، سراسر اُفُق را ابر سیاه متراکمی فراگرفته است

و از آن ابر، برق و تیر شهابها، به اشکال مختلفه و حرکات متشتّته، چنان ریزش دارد

که گویا اُفُق یکپارچه آتش شده است و غرّشهای سختی از آن ابر، به گوش ما می رسید.
آقای ملائکه که نظرش به آن مأموریّت واویلا افتاد، گفت: «لا حول و لا قوّة الاَّ باللَّه».
گفتم: در آنجا چه خبر است؟
گفت: آن هوای برهوت است و آن ریزش تیر شهابها که بصورت نیزه و شمشیر

و خنجر و عمود است، بر دشمنان آل محمّد سلام الله علیهم ریزش دارد

و آنها، صورت لعن هایی است که مؤمنین بر آنها می کنند…

?سیاحت غرب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

نامه محبوب-قسمت آخر

Entezar

امام خميني در خدمت امام زمان(عج)

Montazer

شفای ملکه قسمت اول

Entezar
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد