داستان های امام زمان

تشرف مشهدی علی اکبر تهرانی قسمت دوم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

?تشرف مشهدی علی اکبر تهرانی

قسمت دوم

این بار هم مشهدی علی اکبر دو سه ماه ماند و مشغول ریاضت کشیدن و عبادت بود.

تا آن که پنجم یا ششم ماه مبارک رمضان شد. دیدم می خواهد به تهران برود.

او را به منزل بردم و شب را آن جا ماند. در اثنای صحبت گفت: حاجتم برآورده شد.
گفتم: چطور؟
گفت: چون تو خادم مسجدی برایت نقل می کنم و حال آن که برای هیچ کس نقل نکرده ام.

من با یکی از اهالی روستای جمکران قرار گذاشته بودم که روزی یک نان

جو به من بدهد و وقتی جمع شد پولش را بدهم.
روزی برای گرفتن نان رفتم. گفت: دیگر به تو نان نمی دهم.
من این مسأله را به کسی نگفتم و تا چهار روز چیزی نداشتم که بخورم مگر آن که

از علف کنار جوی می خوردم، به طوری که مبتلا به اسهال شدم. این باعث شد که

من بی حال شوم و دیگر قدرت برخاستن را نداشتم، مگر برای عبادت که قدری به حال می آمدم.
نصف شبی که وقت عبادتم بود فرا رسید. دیدم سمت کوه « دوبرادران »

( نام دو کوه در اطراف مسجد جمکران ) روشن است و نوری از آن جا ساطع می شود، بحدی که تمام بیابان منور شد.
ناگهان کسی را پشت در اتاقم که یکی از حجرات بیرون مسجد بود دیدم،

مثل این که در را می کوبید. سیدی را با جلالت و عظمت پشت در دیدم.

به ایشان سلام کردم؛ اما هیبت ایشان مرا گرفت و نتوانستم حرفی بزنم.

تا آن که آمده و نزد من نشستند و بنای صحبت کردن را گذاشتند، و فرمودند:
« جده ام فاطمه علیها السلام نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شفاعت کرده که ایشان حاجتت را برآورند.
جدم نیز به من حواله نموده اند. برو به وطن که کار تو خوب می شود.

و پیغمبر صلی الله و علیه و آله و سلم فرموده اند: برخیز برو

که اهل و عیالت منتظر می باشند و بر آنها سخت می گذرد. »
من پیش خود خیال کردم که باید این بزرگوار حضرت حجت علیه السلام باشد؛

لذا عرض کردم: سید عبدالرحیم خادم این مسجد نابینا شده است شفا شفایش بدهید.

ادامه دارد…

نوشته‌های مرتبط

داستان برطرف شدن مشکلات توسط امام زمان(عج)

Entezar

تشرفات خدمت امام زمان (عج)

Entezar

داستان احمد بن اسحاق امام و جانشين پس از حضرت مهدی

Entezar
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد