داستان های امام زمان

تشرف جوان عاشق خدمت حضرت مهدی(ع) قسمت پایانی

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

داستان

تشرف جوان عاشق خدمت

حضرت مهدی علیه السلام قسمت پایانی

 

وقتی ماه رمضان تمام شد رفتم تا مغازه را باز کنم دیدم

دل به کسب و کار ندارم! دلم فقط به یک نقطه متوجه است و از غیر او

منصرف است دلم می‌خواهد دلدار را ببینم ! با کسب و کار ،کاری ندارم دلم می‌خواهد

محبوبم را ببینم به زندگی علاقه ندارم ،به خوراک و پوشاک علاقه ندارم دیگر دلم

نمی‌خواهد با مشتری حرف بزنم دیگر دلم نمی‌خواهد در مغازه بنشینم از دکان دست برداشتم

و آن را بستم و رفتم به دامن کوه ،کوهسنگی آن زمان بیابان بود ،من رفتم

درآن بیابان ،روز‌ها در آفتاب و شب‌ها در مهتاب هی داد می‌زدم که محبوبم کجائی؟
عزیز دلم کجائی؟آقای مهربانم کجائی؟ آنجا گریه کردم، سوختم، آنجا زار زدم .
خدا پدرت را بیامرزد ،عاقبت روی آتش دلم آب وصال ریختند،

عاقبت محبوبم را دیدم، عاقبت سر به پایش نهادم…
وقتی گریه‌هایش را تمام کرد دیدم صورت مرا بوسید و گفت: خداحافظ …
من یک هفته‌ی دیگر بیشتر زنده نیستم ! گفتم چرا؟ گفت: به مطلبم رسیدم!

به مقصودم رسیدم صورتم به پای یار و دلدارم نهاده شد. ترسیدم که بیشتر

در دنیا بمانم این قلب روشن من باز تاریک شود. این روح پاک

،دوباره آلوده شود لذا درخواست مرگ کردم ،آقا پذیرفتند
خدا حافظت ،ما رفتیم تو را به خدا سپردیم و بعد مرا دعا کرد.

آن جوان پس از شش یا هفت روز دیگر از دنیا رفت، روحش شاد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نوشته‌های مرتبط

داستان خاتون عشق بخش دهم

Montazer

روایتی تکان کننده از امام علی درباره حضرت مهدی

Entezar

ديدار عجيب ابو سعيد هندي با امام زمان

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد