داستان های امام زمان

تشرف ابو راجح حمامی قسمت دوم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

تشــــــــــــرفـــــــــــات

تشرف ابو راجح حمامي قسمت دوم


بـسـتـگانش او را به خانه بردند و شك نداشتند كه در همان شب خواهد مرد.

صبح  ,مردم سراغ او رفتند, ولى با كمال تعجب ديدند سالم ايستاده و مشغول نماز است ودندان هاى ريخته او برگشته و جراحت هايش خوب شده است , به طورى كه اثرى از آنهانيست .
تعجب كنان قضيه را از او پرسيدند.
گـفـت : مـن بـه حالى رسيدم كه مرگ را به چشم ديدم .

زبانى برايم نمانده بود كه از خداچيزى بـخـواهـم , لـذا در دل با حق تعالى مناجات و به مولايم حضرت صاحب الزمان (ع ) استغاثه كردم .

ناگاه ديدم حضرتش دست شريف خود را به روى من كشيد, وفرمود: از خانه? خارج شو و براى زن و بچه ات كار كن , چون حق تعالى به تو عافيت مرحمت كرده است .

پس از آن به اين حالت كه مى بينيد, رسيدم.

شـيـخ شـمس الدين محمد بن قارون (ناقل قضيه ) مى گويد: به خدا قسم ابوراجح مردى ضعيف انـدام و زرد رنـگ و بـدصـورت و كوسج (مردى كه محاسن نداشته باشد)بود.

صبح آن روزى كه شفا يافت , او را درحالى كه قوى و خوش هيكل شده بود در منزلش ديدم.

ريش او بلند و رويش سرخ ,به طورى كه مثل جوان بيست ساله اى ديده مى شد.و به همين هيئت وجوانی بود،تا وقتى كه از دنيا رفت.

بـعـد از شفا يافتن , خبر به حاكم رسيد.
او هم ابوراجح را احضار كرد و وقتى وضعيتش را نسبت به قبل مشاهده كرد, رعب و وحشتى به او دست داد.

از طرفى قبل از اين جريان , حاكم هميشه وقتى كـه در مـجلس خود مى نشست , پشت خود را به طرف قبله و مقام حضرت مهدى (ع ) كه در حله است مى كرد, ولى بعد از اين قضيه , روى خودرا به سمت آن مقام كرده و با اهل حله به نيكى مدارا مـى نـمـود.

برگرفته از: کتاب شیفتگان حضرت مهدی (عج) حاج آقا زاهدی.

 

نوشته‌های مرتبط

تشرف به خدمت امام زمان(ارواحنا فداه)

Montazer

داستان سفارش امام زمان (عج) به خواندن جامعه

Montazer

داستان نجات میرزا مهدی از گمراهی الشریف قسمت دوم

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد