داستان های امام زمان

تشرفات آقا سید کریم محمودی نان و حلوای بهشتی بخش دوم

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

 تشــــــــــــرفـــــــــــات

تشرفات آقا سید کریم محمودی نان و حلوای بهشتی بخش دوم


جلوه هایی ازتشرفات آقا سید کریم محمودی

بچه سیدها دوباره مشغول خوردن نان و حلوا می شوند و به مقتضای سن و سالشان متوجه نمی شوند چه اتفاقی افتاده است.

آقا سیدکریم به خانمش گوشزد می کند که مواظب باشد کسی از این ماجرا بویی نبرد.
او می گفت: نفعشان فقط به این است که هیچ کس از این امر باخبر نشود

پس از یک هفته، یکی از خانم های همسایه که به عطر و بویی که گاه در فضای خانه آقا سیدکریم می پیچید مشکوک شده بود.

عاقبت موفق می شود که خانم آقا سید عبدالکریم را به حرف بکشد و کمی از آن نان و حلوا را برای شفای مریض درخواست کند.

هر دو خانم به سراغ سفره رفته و آنرا باز می کنند، اما دیگر هیچ اثری از آن نان و حلوای تازه باقی نمانده بود

آقا سیدکریم پینه دوز خودش به مرحوم آقای حاج سید محمد کسایی تأکید کرده بود که آن نان و حلوای داغ و تازه به دست حضرت بقیة الله الاعظم حجت ابن الحسن العسکری (عج) به من مرحمت شد و اگر خانواده ما توانسته بود جلوی زبانش را بگیرد و رازداری کند، آن نان و حلوای تازه تا آخر عمر برای ما باقی می ماند!»

رحلت سیدکریم

حضرت آیت الله سید محسن خرازی می‌فرمود: «مرحوم پدرم برای ما نقل کرد و گفت: یکروز آقاسیدکریم پینه دوزبرای خداحافظی به مغازه ما آمد.اوقراربودبه عتبات عالیات وکربلای امام حسین (ع) مشرف شود.آقا سیدکریم درحالی که باماخداحافظی می کرد،گفت:”من به کربلا مشرف می شوم،ولی ازاین سفربازنخواهم گشت ودرهمان کربلاازدنیاخواهم رفت وهمان جا مدفون می شوم”مااین سخن رادرحالی که دوست نداشتیم باورکنیم، ازآقا سید کریم شنیدیم واوبه کربلامشرف شد. بعدازمدتی خبررسیدکه آقا سید کریم پینه دوز درکربلا ازدنیا رفته است و او را در صحن مطهر امام حسین(ع) به خاک سپرده اند

خواندن مطالب مفید بیشتر
داستان شفای دختربچه روماتیسمی

آیة الله حاج آقا مرتضی تهرانی در پاسخ این‌جانب که پرسیدم: آیا کسی را دیده‌اید که مطمئن، باشد محضر ولی عصرعجل الله تعالی فرجه را درک کرده است

فرمود: دو مورد دارم:

یکی سید کریم پینه دوز است. من در کودکی همراه پدرم۱به مغازه ایشان رفتیم، مغازه وی در بازاری بود که یک سرش به سه راه کوچه غریبان و یک سرش به بازار سید اسماعیل متصل می‌شد، عرض این مغازه حدود یک متر و نیم و طولش دو سه متر بود، و کف آن حدود پنجاه سانت از کف بازار بالاتر بود  پیرمردی در این مغازه حضور داشت که جعبه‌ای را برعکس کرده و روی آن ابزار تعمیر کفش گذاشته و مشغول کار بود، پدرم سلام کرد و لب مغازه نشست.

من که ناظر صحنه گفتگوی آن‌ها بودم احساس می‌کردم که گویا از نظر معنوی تعادلی میان آن‌ها برقرار است.

پیرمرد، در حالی که مشغول کار بود نگاهی به پدرم کرد و گفت: دیروز آقا لطف کردند، چند دقیقه‌ای تشریف آوردند و آنجا (اشاره به نقطه‌ای از مغازه) نشستند و از من احوالی پرسید.

ادامه دارد…

منابع:

خاطرات آیت‌الله حاج آقا مرتضی تهرانی.

نوشته‌های مرتبط

داستان شرف حاج حسن مظلومی

Entezar

ملاقات حسن بن نضر با امام زمان

Montazer

داستان ابی البغل کاتب-قسمت آخر

Entezar
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد