حضرت ولی عصر(عج)

اشعار امام زمان مهجور

داستان های امام زمان(عج)-بیت ظهور

شعـــــــــــر مهـــــــ  ـــــدوے

 با ابا صالح المهدی (عج)


مهجور پريشانم افتاده بکوی تو
خوش بی سر و سامانم ازغمزه موی تو

اي دوست دلم سوزی تاچهره برافروزی
زين شعله دلم سوزد درگوشه کوی تو

شد بی سروسامان دل شوريده وحيران دل
مائيم پريشان دل ازجام وسبوی تو

کس نيست که حال ما زان يار همی پرسد
آخرچه کنم بااين غمخواری خوی تو

صبراست دوای دل چون صبرکنم آخر
بسيارتوان کردن ليکن نه ز موی تو

اي خوبتر از مريم زلفت زچه شد در هم
برما نظری آخر ای ميکده کوی تو

ما از غم مهجورت دريافته اين معنا
کاين ره نبود پيدا وين سرنه به کوی تو

شنيده ام سخنی خوش که پيرکنعان گفت
فراق يارنه آن می کند که بتوان گفت

فراقت را به اميد وصالت نامه ها دادم
پس از هجران رسد وصلت بدان اميدهاشادم

چه کرداين دل که شداينگونه ازهجررخت رسوا
پريشاني چسان بردل زده چنبررسد برعرش فريادم

ز بيماری دوران ازغمت گشتم کهن ماوا
صبا گويد به دل اينسان منت قربان آزادم

تو را دادم پيامی خوش که اين محبوبه دلکش
دمی بازآ که باز آيد دلي چی کاندرغمت دادم

دلم خواهم چه سود آخر براه دوست دادم وی
چه مي گويم چه می خواهم ازين شيرين فرهادم

شبب گفتم رخت بينم؟ بگفتا بيخودی هيهات
دل عاشق نيايد باز ببر اين خام از يادم

رخ غمبار مهجور اينزمان از بيخودی زرداست
ز بيدردی نگر بروی نگر بر قلب ناشادم

ألـلَّـھُــــــمَــ ؏ َـجــــــــــِّـلْ لِوَلــــــیِـڪْ ألــــــــــْـفـــــَـرَج

خواندن مطالب مفید بیشتر
اشعار یا بقیه الله

نوشته‌های مرتبط

شعرفراغ یار

Montazer

شعر درباره امام زمان (عج) صحرا

Entezar

شعر امام زمانی بیدار نشد این دل غفلت زده تا چند

Montazer
بسیار خوش حال می شویم تا با ارسال نظرات ارزشمند خود مجموعه بیت ظهور را در تولید محتوای بهتر یاری نمایید.

هیچ نظری وجود ندارد