شفا گرفتن در حرم امام رضا(ع)

شفا گرفتن در حرم امام رضا(ع)

?شفا گرفتن در حرم امام رضا(ع)

?فلج شده بود،چند باری هم به حرم رفته بود اما ناامید برگشته بود.
به امام رضا علیه السلام گفت:
آقاجان،حالا که برای زیارت شما باید دیگران را برنجانم، نه زیارتت را می‌خواهم و نه شفاعت ترا طلب می‌کنم. از خدا نیز شفا نمی‌خواهم. بگذار در این درد بمیرم تا راحتی مرگ مرا از عذاب چنین زندگی با درد و زحمت رهایی بخشد. حالا که تو با من قهر کرده‌ای و رو از من گردانده‌ای، من نیز با تو قهر می‌کنم و دیگر به حرمت نمی‌آیم. هرگز.
آن‌شب در هجوم افکار منفی که به سراغش آمده بودند، غرق شد تا خوابش برد. در خواب پدربزرگش را دید که به عیادت او آمده است.
–  پاشو. تا با هم به زیارت برویم.
– من نمی‌آیم.
– چرا؟


– چون با امام قهر کرده‌ام.
– کسی که با دوست و راهنما و آقای خود قهر نمی‌کند.
– دوست کسی است که دست دوست را ب‌گیرد. راهنما کسی است که در موقع لزوم با راهنمایی‌هایش، راه را بنمایاند. آقا کسی است که کوچک خود را فراموش نمی‌کند.
– مگر چنین شده که امام ترا فراموش کرده باشد؟
– آری. او مرا از یاد برده. هشت ماه است که سلام صبح مرا ندیده و از خود نپرسیده که کجا هستم و چه می‌کنم و چه حال و روزگاری دارم؟
– پاشو. با هم به زیارت می‌رویم و من گله ترا به امام باز می‌گویم.
دست ابراهیم را گرفت و  او را با خود به همراه برد. تازه خورشید می‌پرید و سایه قهوه‌ای غروب به دیوار مشرقی حرم چسبیده بود که به حرم رسیدند. جلوی در کسی راه را بر آنها بست و از علت آمدن‌شان به حرم جویا شد‌. پدربزرگ ماجرای قهر ابراهیم را برایش گفت. مرد نگاهی به ابراهیم انداخت و گفت: حال که چنین است، تنها به حرم برو.
پدربزرگ بی هیچ اعتراضی پا پس کشید و به ماندن تن داد. ابراهیم به تنهایی وارد حرم شد. اما هنوز پایش را به اولین پله صحن نگذاشته بود که از خواب بیدار شد و خود را در خانه و بر تخت دید.
از اینکه امام  او را نطلبیده و در خواب نیز اجازه زیارتش را نداده است در رنج شد و تا صبح گریست و قرآن خواند. صبح از همسرش خواست تا دوباره او را به حرم ببرد تا از امام بابت جسارتی که کرده است، عذرخواهی کند.
زن ویلچر ابراهیم را مهیا کرد و او را بر چرخ نشاند و راهی حرم شدند. حرم شلوغ بود. زن همسرش را در گوشه‌ای از صحن گذاشت و خود برای زیارت وارد صحن داخلی حرم شد. ابراهیم در تنهایی گریست و از امام طلب بخشش کرد. از تنهایی و شدت گریه، خوابش برد. در خواب خادمی را دید که به سراغش آمد و از او خواست که صحن را ترک کند. گفت: منتظر همسرم هستم.
خادم لبخندی زد و گفت: در حرم کسی نمانده است. همه رفته‌اند.
ابراهیم حیرت کرد. چگونه همسرش او را فراموش کرده و تنها وانهاده و رفته است؟
رو به مرد خادم کرد و گفت: ولی من نمی‌توانم راه بروم. باید همسرم بیاید تا مرا با خودش ببرد.
خادم دستش را جلو آورد و دست ابراهیم را گرفت. گفت: من به تو کمک می‌کنم تا از جا برخیزی.
ابراهیم بغض به صورتش ریخت و گریست. گفت: من فلج هستم. هشت ماه است که حتی یک قدم برنداشته‌ام.
مرد خادم خندید و گفت: چاره‌ای نداری. کسی نیست که ترا به خانه برگرداند. باید با پای خودت بروی.
ابراهیم با ابهام به صورت او نگریست. اندیشید که: آیا مرد راست می‌گوید؟ اینکه همسرش او را تنها گذاشته و رفته است؟ اینکه حرم خالی است و تنها او مانده است؟ آیا باور کند؟
صدای مرد او را بخود آورد: برخیز و برو. تو می‌توانی.
چشمهایش را گشود و پاهای مردی را روبرو با نگاهش دید. سرش را بالا آورد تا صورت مرد خادم را ببیند و صحت آخرین کلامی که با او گفته را دریابد. اما کسی آن‌جا نبود. حرم همچنان شلوغ بود. همسر ابراهیم از دور پیش می‌آمد.‌‌
➖➖➖➖➖➖➖➖



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 − 16 =