داستان ملاهاشم و حضرت ولیعصر علیه السلام

?داستان ملاهاشم و حضرت ولیعصر علیه السلام

?از اهالی سده اصفهان بود. همگان او را «ملاهاشم»می خواندند. زهد و تقوا و کرامات عدیده اش زبانزد خاص

و عام بود.

مدتی بود تمنای زیارت بیت الله داشت. لذا قصد عزیمت حج نموده و با قافله ای راهی شد.

در مسیر راه، تاریکی شب همه جا را پوشاند. ناگاه به خود آمد و اثری از قافله ندید.

همه رفته بودند و او از قافله عقب مانده بود. صدای زنگ قافله را می شنید ولی اثری از آن دیده نمی شد.

به این سو و آن سو حرکت کرد که شاید علامتی از دوستان همسفر خود بیابد ولی اثری نداشت جز پاره شدن

کفش و لباسش و جراحتی که بر اثر خار مغیلان در پایش ظاهر شد.

بر اثر شدت جراحت و خونریزی، پاهایش خشک شد و دیگر قادر به حرکت نبود.

کاملا ناامید شد و در کنار بوته خاری بر روی زمین نشست.

چون عادت به ذکر و دعا داشت مشغول دعا شده و دعای غریق و سایر ادعیه را بر زبان جاری می کرد.

نزدیک اذان ماه با نور کمی طالع شده و بیابان را با نور خود اندکی روشن کرد.

ناگهان صدایی شنید. صدای حرکت اسب بود.

با خود گفت: نکند عرب های راهزن باشند که برای غارت و اسارت بازماندگان قافله آمده اند.

از ترس این امر زبان در کام نهاده و خاموش و ساکت در سایه ی آن خار مخفی شد.

بقیه ی داستان را اینچنین نقل می کند:

سوار بالای سرم آمده و به زبان عربی گفت: حاجی قم (یعنی حاجی بلند شو).

از شدت ترس نه حرکتی کردم و نه صحبتی.

مرد عرب سر نیزه خود را کف پایم نهاده و این بار با زبان فارسی با ذکر نام خطابم کرده و فرمود: هاشم برخیز.

سرم را بلند نمودم و سلام عرض کردم و جواب شنیدم.

سوار عرب سۆال کرد: چرا خوابیده بودی؟ چه ذکری می گفتی؟

تمام آنچه پیش آمده بود را برایش شرح دادم.

فرمود: برخیز تا برویم.

عرض کردم: مولاجان پایم به حدی مجروح شده که دیگر قدرتی بر حرکت ندارم.

فرمود: نگران نباش. زخم هایت خوب شده.

حرکت مختصری کردم و با پای برهنه دو سه قدم راه رفتم.

فرمود: بیا هم ردیف من، سوار شو.

چون اسب بلند بود و زمین هموار، اظهار ناتوانی در سوار شدن نمودم.

فرمود: پا بر روی رکاب و پای من بگذار و سوار شو.

پا بر رکاب گذاشتم و مولایم دستم را گرفت و سوار شدم.

با گرفتن دست ایشان چنان آرامشی در دلم پیدا شد که تمام دردها و غصه های گذشته را فراموش کردم.

عبای ایشان نیز معطر به عطر خاصی بود که با استشمام آن احساس زنده دلی و شادابی می نمودم.

در بین راه مقداری در احوال بعضی از مسافرین قافله و خصوصیات راه صحبت فرمود.

از این رو گمان کردم ایشان از رفقای ایرانی است در قافله ی حج بوده است.

در این حال آثار طلوع آفتاب ظاهر شد.

فرمود: این نور چراغ را در مقابل مشاهده کن. اینجا منزل حاجیان و رفقای شماست. اسم صاحب قهوه خانه را

نیز به من فرمود.

فرمود: نزدیک قهوه خانه آبی هست. دست و پایت را بشوی و خاک از لباس هایت پاک کن و نماز بخوان و همین

جا باش تا همراهانت برسند.

پیاده شدم و دست بر زانو گرفتم ببینم آثار خستگی و جراحت هنوز وجود دارد. حالم بهتر شده بود. ناگاه به خود

آمدم دیدم اثری از آن آقا نیست.

به قهوه خانه آمدم و صاحب آن را به اسم صدا زدم. تعجب کرد. آنچه پیش آمده بود را برایش تعریف کردم. متأثر

شد و بسیار گریه کرد و به من خالصانه خدمت می نمود.

لباس هایم را عوض کردم و زخم هایم را وارسی کردم. روی لباس ها خون زیادی بود ولی زخمی باقی نمانده

بود. فقط جای زخم ها پوست سفیدی وجود داشت مثل زخمی که خوب شده باشد.

عصر فردا بالاخره قافله حاجیانی که همراهشان بودم به این منزل رسید. رفقا از مشاهده من که هنوز زنده بودم

بسیار تعجب کرده و گفتند به یقین رسیده بودیم که جامانده ای و به دست عرب های حربی کشته شده ای.

آنچه پیش آمده بود بازگو کردم. ارادت ایشان نیز نسبت به مولایمان حضرت بقیة الله (عجل الله تعالی فرجه

الشریف) بیشتر شده و تثبیت گردید.
?:العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان ارواحنافداه علامه نهاوندی
➖➖➖➖➖➖➖



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 − 13 =