داستان جایی برای آرامش قسمت دوم

داستان جایی برای آرامش قسمت دوم

داستان

?جایی برای آرامش

قسمت آخر


✍وقتی حضرت (علیه السلام) نحوه ی خواندن نمازها را به حسن مثله آموزش دادند،

لحظه ای سكوت كردند و بعد به حسن بن مثله اجازه مرخصی دادند. اما هنوز چند قدم دور نشده بود

كه حضرت (علیه السلام) صدایش كردند و گفتند: «در گله ی چوپانی به نام جعفر كاشانی، بزی هست

كه باید آن را بخری. فردا شب كه شب هجدهم ماه رمضان است. بز را در این جا بكش و گوشتش را

به كسانی كه بیماری سختی دارند بده تا خدای تعالی او را شفا دهد. این بز هفت علامت دارد.»

حضرت (علیه السلام) نشانی های بز را دادند و بعد از آنكه سخنانشان تمام شد. به حسن بن مثله

اجازه مرخصی دادند. تا صبح نماز خواند. صبح با طلوع آفتاب به طرف خانه سید ابوالحسن الرضا رفت.

وقتی به در خانه او رسید، متوجه شد كه خدمتكاری بیرون در ایستاده است. خدمتكار

با دیدن او جلو دوید و پرسید: «آقا، شما همان كسی هستید كه از ده جمكران می آیید؟»

حسن مثله گفت: «آری.»

خدمتكار با خوشحالی گفت: «سید ابوالحسن از سحرگاه منتظر شماست.» بعد حسن مثله

را نزد سید راهنمایی كرد. سید ابوالحسن با دیدن او به استقبالش رفت و رویش را بوسید و گفت:

«خوش آمدید! منتظرتان بودم. شب گذشته در عالم رؤیا شخصی به من گفت كه مردی از جمكران به نام حسن مثله

نزد تو می آید. به او اعتماد كن و هر چه گفت: انجام بده چون سخن او سخن ماست.

بعد از خواب بیدار شدم و تا الان منتظر شما بودم.»

حسن مثله تمام اتفاقات شب قبل را برای سید ابوالحسن تعریف كرد. سید دستور داد

تا اسب ها را زین كنند و بعد همراه حسن مثله به راه افتاد و نزدیك ده جمكران، جعفر كاشانی را دیدند

كه همراه گله اش می رفت. بز با همان نشانی هایی كه حضرت (علیه السلام) گفته بود، به دنبال گله می رفت.

حسن مثله از اسب پیاده شد و بز را بغل كرد و به چوپان گفت: «خواهش می كنم این بز را به من بفروش!»

چوپان با صداقت گفت: «این بز مال گله من نیست. امروز دنبال گله ام راه افتاده است.

هر چه خواستم بگیرمش، فرار كرد. عجیب است كه شما توانستید این حیوان را بگیرید.»

حسن مثله گفت: «حالا این بز را چند می فروشی ؟»

چوپان گفت: «مال من نیست كه آن را بفروشم.»

حسن مثله بز را بغل كرد و همراه سید به محلی كه شب قبل احضار شده بود، رفتند

و هنوز زنجیرهایی كه دور محوطه كشیده بودند، باقی مانده بود. سید كسی را دنبال حسن مسلم فرستاد.

ساعتی نگذشته بود كه حسن مسلم رسید. وقتی پیغام حضرت (علیه السلام) را شنید، به حال زار خودش

گریه كرد و گفت: چشم! تمام منافع این زمین را بر می گردانم.»

سید ابوالحسن به دستور حضرت (علیه السلام) با پول زمین مسجدی در آن منطقه ساخت

تا محلی برای عبادت خدا و تجمع دوستداران اهل بیت و جایی برای آرامش دلها باشد. هنوز هم

بعد از هزار سال سه شنبه شب ها، مردم عاشق از همه جا در جمكران جمع می شوند و

دعای توسل می خوانند كه شاید آن حضرت زودتر بیاید. آمین!

?بحارالانوار جلد ۵۳ /نجم الثاقب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام غایبمون باشیم -------------------------------------------------- ID Yahoo : mfar1353@yahoo.com


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 + پنج =