داستان امام زمان (عج) میخواهم سرباز لشکرم باشی قسمت دوم

?میخواهم سرباز لشکرم باشی-قسمت آخر

?اول اذان فجر بیدار شد و اذان گفت و نماز خواند و پس از آن به کار خویش مشغول شد. از او پرسیدم چگونه مرا با نام و حاجت و مقصودم شناختی؟
گفت حاجی به هدف و حاجتت که رسیدی. دیگر چه کار داری؟ در درخواست خود اصرار کردم. به ناچار گفت این خانه عالی را که می بینی منزل یکی از اعیان لرها است. هر سال به همراه چند سرباز به مدت پنج شش ماه به اینجا می آمدند.
در میان آنها سرباز لاغر اندامی بود. روزی نزد من آمد و گفت تو روزی خود را چگونه تأمین می کنی؟ گفتم اول سال مقداری جو می خرم و هر روز به اندازه چهار عدد نان جو که مصرف روزانه ام است آرد می کنم و به همان مقدار هر روز می دهم طبخ می کنند.


گفت ممکن است من هم پول بدهم به همان اندازه برای من هم نان تهیه کنی؟ قبول کردم.
هر روز می آمد و چهار عدد نان جو می گرفت و می رفت. تا آن که یک روز ظهر دیدم نیامد! تأخیرش که طولانی شد رفتم از رفقای او سراغش را گرفتم. گفتند امروز کسالت پیدا کرده و در مسجد خوابیده است.
به مسجد رفتم و پس از مشاهده او احوالش را پرسیدم. گفت من امروز تا فلان ساعت از دنیا می روم. کفنم در فلان جا است. تو در دکان آماده باش. شب هر کس آمد و تو را طلبید او را اطاعت کن و هر چقدر جو از من نزد توست برای خودت بردار.
به دکان برگشتم و چند ساعتی که از شب گذشت کسی آمد و مرا صدا زد. برخواستم و به همراه او تا در مسجد آمدم. او از دنیا رفته بود. به دستور همراهم او را با کفن برداشتیم و آوردیم کنار چشمه آبی که در بیرون شهر قرار داشت. از غسل و کفن و دفن او که فارغ شدیم ایشان رفتند من هم بدون آن که سۆالی از ایشان بپرسم به دکان برگشتم.
تقریبا یک ماه از این واقعه گذشت. روزی شخصی به نزدم آمد و فرمود تو را طلبیده اند. برخواستم و با او آمدم به صحرای وسیعی در بیرون شهر. جمعی بسیاری از آقایان را دیدم که دور یکدیگر نشسته بودند.
آن صحرا به اندازه ای روشن و با صفا بود که به وصف نمی آید. آقائی که در بین آنها از همه محترم تر بودند به من فرمودند به خاطر خدمتی که در حق آن سرباز کردی می خواهم تو را به جای او منصوب کنم. من چون تا آن لحظه متوجه مطلب نبودم عرض کردم: من چگونه از عهده سربازی بر بیایم و این سربازی چه ثمره ای دارد؟ خیلی هم که رشد و ترقی داشته باشد حد اکثر به منصب سلطانی منتهی می شود و من به این امور تمایلی ندارم.
در این هنگام شخصی که به همراهش به آنجا رفته بودم فرمود این بزرگوار حضرت صاحب الامر صلوات الله علیه هستند. عرض کردم سمعا و طاعة مولای من.
فرمودند تو را بجای او گماشتم. پیوسته آماده باش هر زمان فرمانی به تو دادیم انجام دهی. وداع نموده و از آن مکان برگشتم. یکی از آن فرمان ها این پیغامی بود که در امر فرزند به تو دادم.

 

برای خواندن قسمت اول داستان کلیک کنید

————————-
?:عبقری الحسان،آیت الله نهاوندی



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − هشت =