جرعه‌ای آب از دستان مبارک امام زمان علیه السلام

جرعه‌ای آب از دستان مبارک امام زمان علیه السلام

داستان

?جرعه‌ای آب از دستان مبارک امام زمان علیه السلام-قسمت۱/۲

?هوا به شدت گرم شد. صحرای سوزان حجاز، زیر تابش آفتاب، بوی تفتیدگی می داد. همه جا خشک و داغ بود.
مرد بیچاره از قافله عقب مانده و راه را گم کرده است. او انسانی شایسته

و از شیعیان پاکدلی است که دیارش را به قصد انجام حج، پشت سر گذاشته و آهنگ مکه نموده است. اما میان بیابان ماند و سرگردان شد.

از بس این طرف و آن طرف دوید، خسته شد و از پای افتاد. از بس این و

آن سو نگاه کرد و به امید نجات، به هر جانب چشم دوخت دیدگانش بی رمق شد و از کار افتاد.

زبانش از تشنگی خشک گردید. جگرش از عطش می سوخت. جز حرارت خورشید،

بیابان بی رحم، فرسودگی شدید، چیزی نمی دید و غیر از رنج طاقت فرسا، زانوهای لرزان،

چشم های بی فروغ، دهان خشک و قلبی ناامید، چیزی در خود نمی یافت.

فقط عطش را می دید که هر لحظه بیشتر می شد تا او را از پای درآورد و مرگ را می یافت که دهان باز کرده بود تا وی را ببلعد.

سرانجام زار و بی رمق بر زمین افتاد و در آستانه ی نابودی قرار گرفت. پلکهایش روی

هم نشست و می رفت تا با آخرین نفس، روحش از تن پرواز کند و جان به جان آفرین تسلیم نماید.

در همین لحظه ی حساس، صدای شیهه ی اسبی در فضای ساکت صحرا طنین انداخت و گوش های او را نوازش داد.

قلبش تکانی خورد و به هیجان آمد، دیدگانش فروغ تازه یی یافت و به آرامی باز شد.

وقتی نگاه کرد، چشمش به جوانی افتاد با چهره ئی جذاب و دلربا و عطری خوشبو

و دلپذیر که بر اسبی خاکستری رنگ نشسته و از رخسار تابناک و عطر وجودش،

عظمت و شکوه وصف ناپذیری جلوه گر شده است.
او که بود؟ در این بیابان خشک و سوزان چه می کرد؟! از کجا پیدا شد و چه منظوری داشت؟!

آیا برای نجات این مرد آمده بود؟ آیا می خواست این انسان درمانده و راه گم کرده را از مرگ برهاند و به قافله برساند؟
دنباله ی این داستان را از زبان خود آن مرد بشنوید.

✍ادامه دارد…



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام غایبمون باشیم -------------------------------------------------- ID Yahoo : mfar1353@yahoo.com


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش + هفده =