Search
سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان چرا تردید

داستان چرا تردید

داستان چرا تردید

ابو عبد الله حسین بن حمدان مى گوید:
شهر قم از کنترل خلیفه خارج شده بود وهر شخصى را براى تصدّى منصب حکمرانى

مى فرستادند، مردم از ورود او جلوگیرى نموده وبا او مى جنگیدند.
خلیفه مرا به همراه لشکرى براى در دست گرفتن اوضاع قم مأمور کرده وبه سوى آن شهر فرستاد.
من با لشکرى حرکت کردم، وقتى به منطقه (طرز) رسیدیم، برى

استراحت توقّف نمودیم. به قصد شکار حرکت کردم. صیدى را هدف قرار دادم اما فرار کرد.

مسافت زیادى را به دنبال او طى نمودم تا این که به نهرى رسیدم.

همین طور در مسیر رود مشغول حرکت بودم که به محلى رسیدم که بستر رودخانه گسترده وباز بود.
در این هنگام، از دور مردى را دیدم که بر اسبى سفید سوار بود، به

من نزدیک شد. عمّامه اى سبز بر سر داشت ویک جفت کفش سرخ

در پا وچهره خود را چنان پوشیده بود که تنها چشمانش دیده مى شد.
وقتى کاملا نزدیک شد گفت:اى حسین!
او بدون لقب وکنیه مرا مورد خطاب قرار داد.
گفتم: چه مى خواهى؟
گفت: چرا در مورد ولایت صاحب الامر (علیه السلام) تردید مى کنى؟

وچرا خُمس مالت را به اصحاب ما نمى دهى؟
درست مى گفت. من در مورد ولایت صاحب الامر (علیه السلام) شک داشتم،

وخمس مال خود را نپرداخته بودم. او این سخن را آن چنان با مهابت ادا کرد

که من با تمام استحکام وشجاعتم بر خود لرزیدم وعرض کردم: چشم،

آقا جان! همان طور که فرمودید، خواهم نمود.
آن گاه فرمود: وقتى به آن جا که مى خواهى بروى ـ یعنى قم ـ رسیدى وبدون

درد سر وارد شدى، خمس هرچه را که به عنوان دارایى شخصى به دست آوردى، به مستحقش بپرداز!
عرض کردم: چشم.
آن گاه فرمودند: برو که هدایت یافتى.
عنان مرکب را بازگرداند ورفت، ولى من نفهمیدم که از کدام طرف رفت.

هر چه چپ وراست را جست وجو کردم، چیزى نیافتم. ترسم بیش تر شد،

فوراً بازگشتم وسعى کردم آن را فراموش کنم.
نزدیک قم رسیدیم ومن خود را براى درگیرى با مردم آماده نموده بودم، ناگاه عده اى

از اهالى قم نزد من آمده وگفتند: ما با هر حاکمى که فرستاده مى شد،

به خاطر ستمى که بر ما روا مى داشته، مى جنگیدیم. تا این که تو آمدى،

با تو مخالفتى نداریم! وارد شهر شو وهر طور که صلاح مى دانى به تدبیر امور بپرداز!
وارد شهر شدم مدتى آن جا ماندم واموال زیادى بیش تر آنچه که فکر مى کردم به دست آوردم،

تا این که گروهى از اطرافیان خلیفه نسبت به موفقیّت من حسادت کرده واز من نزد

خلیفه بدگویى نمودند، من نیز از مقام خود عزل شده وبه بغداد بازگشتم.
وقتى وارد بغداد شدم، ابتدا نزد خلیفه رفته وسلام نمودم. آن گاه

به منزل خود مراجعت نمودم. اطرافیان، بستگان وآشنایان

براى تجدید دیدار وخوش آمد به دیدنم آمدند.
در این حال، ناگاه محمّد بن عثمان ـ نائب دوم امام زمان (علیه السلام) ـ

وارد شد وبدون این که توجّهى به حاضرین نماید از همه عبور نموده

وتا بالاى مجلس نزد من آمد وآن قدر نزدیک شد که توانست به پشتى من تکیه کند،

من از این جسارت او به خود وبستگان وآشنایانم بسیار خشمگین شدم.
ملاقات کنندگان همین طور مى آمدند ومى رفتند وبراى این که وقت مرا نگیرند

زیاد معطّل نمى شدند. اما او همچنان نشسته بود، ولحظه به لحظه بر خشم من افزوده مى شد.
وقتى مجلس خالى شد. خود را به من نزدیک تر نمود وگفت:

به پیمانى که با ما بسته اى وفا کن. آن گاه تمام ماجرا را بازگو کرد.
من به خود لرزیدم وگفتم: چشم.
آنگاه برخاستم وهمراه او خزاین اموالم را گشودم وبه حسابرسى پرداختم.

خمس همه را خارج کردم، او از همه چیز اطّلاع داشت حتّى خمس وجهى

را که از قلم انداخته بودم، به یادم آورد. آن را نیز پرداختم.

او همه آنها را جمع نموده وبا خود بُرد.
پس از آن من دیگر در امر وجود حضرت حجّت (علیه السلام) تردید نکردم.
خرایج راوندى، ج ۱، ص ۴۷۲
➖➖➖➖➖➖➖➖



سلام علیرضا 21 ساله هستم انشا الله بتونیم سرباز خوبی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم -------------------------------------------------- ما زخم خورده ی پهلوی مادرمان حضرت زهرا (س) هستیم .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده − 4 =